#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_80
-چی؟ بیام اینجا؟
-آره...اگه دوست داری ها...آخه تحمل امر و نهی و سرزنش های اون ممکنه برات سخت باشه. درکت می کنم.
ممکن نبود. صددرصد سخت بود! رهی بی اختیار لبخند محوی زد. پیش لیلی بمونه؟ چی بهتر از این؟ این طوری با یه تیر دوتا نشون می زد. هم از دست فرخنده و فرهاد خلاص می شد هم می تونست گلسای مزاحم رو کیش کنه. گفت:
-آخه...من نمی خوام شما اذیت...
لیلی اخم کرد و گفت:
-برو ببینم! همین فردا وسایلتو میاری! چه اذیتی...پیش من باشی خیلیم بهتره.
رهی سرشو تکون داد و لبخندی زد. لیلی هم جواب لبخندشو داد. گفت:
-آفرین...آدم باید به حرف عمه اش گوش بده...
رها نگاهی به گلسا کرد و لبخند بزرگی زد. ولی گلسا نگاهش نمی کرد. گلسا طرحی رو که رها کشیده بود رو داشت دید می زد و سخت رفته بود توش.
رها نی آب پرتقالش رو به دندون گرفت. واقعا حسش بی خود و بی جهت نبود. گلسا دختر باحالی بود. حرفا و کاراش باحال بودن. درحالی که همشون فی البداهه بودن. از اون آدمایی بود که رها به عنوان یه الگو برای زندگی شاد دوست داشت ازش استفاده کنه. خیلی بی خیال و بی پروا بود.
رها نیم نگاهی به آب پرتقال گلسا هم انداخت. حتی لب هم بهش نزده بود. رها سقلمه ای بهش زد و گفت:
-گلسا...آب پرتقالت.
گلسا بی توجه به حرف رها طرح رو روی نیمکت گذاشت و با لبخند پت و پهنی گفت:
-این عـالیه! فکر کنم تونستم یه حرکتی برات بزنم. نـه؟
رها تندتند سرشو تکون داد. نه فقط یه حرکت نزده بود. تمام اون احساسات بد و خاطره های گذشته ی رها رو که بعد از تلفن فرخنده توی ذهنش بودن رو پرونده بود. رها یهو بی هیچ مقدمه ای گفت:
-مرسی.
گلسا برگشت و بهش نگاه کرد. با تعجب گفت:
-چی؟
رها خندید و گفت:
-گفتم مرسی.
-بابت چی؟
romangram.com | @romangram_com