#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_78
-بـ...بله!
رهی سمت خونه رفت. علی دور و برش رو نگاه کرد. پدرش رو صدا کرد و گفت:
-بابا من یه لحظه می رم...حواست باشه...
-باشه برو.
خب شک نکرد. علی تند و بی صدا دنبال رهی رفت. از پشت درخت های حیاط رفت زیر پنجره ی اتاق نشیمن. سرجوخه صورت پیتزایی باید همه چی رو به گروهبان مگسی می گفت! مو به مو باید اطلاعات رو انتقال می داد ...
عمه لیلی با ویلچرش دم در اومد و با دیدن رهی لبخند همیشگی اش رو زد و گفت:
-بیا تو پسر. سلام.
رهی زیرلب گفت:
-سلام.
و رفت تو. لیلی گفت:
-بشین عزیز...بشین!
رهی نشست. لیلی متفکرانه به چهره ی درهم ریخته ی رهی نگاه کرد. لیلی عینکشو روی بینی اش گذاشت و گفت:
-یه چیزیت هست...همیشه رنگ لباس هات باهم همخونی داشتن امروز ندارن،اخم هات هم توی همن. بگو به من پسر. چت شده؟
رهی به لباس هاش نگاه کرد. شت شلخته نبودن ولی خیلی هم جور نبودن. به لیلی نگاه کرد. لیلی گفت:
-آهان...چشمات هم حرف می زنن! هرچند معمولا فهمیدن احساس اونایی که چشم هاشون مشکیه خیلی سخته. ولی من چندتا پیرهن پاره کردم.
رهی تسلیم شد و گفت:
-خب درباره ی فرخنده ست.
لیلی با طعنه گفت:
-بـعله! خانوم محترمی که همیشه بین تمام اعضای فامیل می خواد جدایی بندازه! خب این دفعه چه زهری ریخته؟
رهی گفت:
-زهر خیلی بدی نیست. فکر کنم برای من خیلی بده.
romangram.com | @romangram_com