#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_65
فرخنده تند گفت:
-پیش بابات! امروز هم که حالش بده! چرا نمی فهمی باید پیش بابات بمونی؟
رهی صندلی چرخونش رو سمت پنجره برگردوند و دستی لای موهاش کشید و گفت:
-ای بابا فرخنده جون چیز خاصی نیستش که... یه خون دماغ شدن این حرفا رو نداره ... از زیاد حرص خوردنه.
-نچ نچ نچ...من باورم نمی شه تو این قدر کم فکری. زودتر برگرد خونه!
-نمی شه. کار دارم.
فرخنده اون طرف خط سکوت کرد. رهی برای یه لحظه،فقط برای یه لحظه،امیدوار شد که بلایی سرش اومده باشه. ولی متاسفانه همچین خبری نبود. فرخنده گفت:
-خیله خب. پس من همین جا می مونم.
-باشه خدافظ.
-خدافظ.
رهی گوشی اش رو محکم روی میز گذاشت و گفت:
-همون جا بمون خب ... اوف!
شب شده بود که در دفترش رو قفل کرد. همه رفته بودن. معمولا یا خودش آخر از همه می رفت یا آبتین. می خواست یه سر بره پیش عمه لیلی. تصمیم گرفته بود زیاد درباره ی اون دختر عجیب غریب فکر نکنه. در هرصورت رهی برنده ی این رقابت بود!
گلسا موهاشو باز کرد و دوباره با کیلیپس کوچیکش سفت بست. موهاش مجعد بودن و تا پایین شونه هاش می رسیدن. عادت نداشت باز بذارتشون. خونه ی لیلی واقعا تحسین برانگیز بود. ولی چشم گلسا هنوز توی اون گرامافون خوشگل و عتیقه ای بود که گوشه ی هال بود.
گلسا به ساعت نگاه کرد. نزدیکای هشت بود. لیلی بعد از مدت ها اومده بود توی هال جلوی تلویزیون نشسته بود. گلسا جلوش ایستاد و با لحن شیرینی گفت:
-لیلی خانوم جون...امشب چی می خواین براتون درست کنم؟
-دختر اینجایی توی زحمت می افتی...من راضی نیستم...از کار و زندگیت هم افتادی!
-اِ این حرفا چیه دیگه اینا قدیمی شدن لیلی خانوم. تعارف نکنین.
لیلی خانوم خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
-من واقعا قبل از اینکه توی بیای سوءتغذیه می گرفتم ها...فقط گه گاه روزایی که دوستام میومدن یه غذای حسابی می خوردم. اصلا حسش نبود.
گلسا لبخندی زد. به لطف لیلی خودشم بعضی شبا غذای خوب می خورد. ناهار که هیچی کلا اون ساعت از روز توی گالری بود و ناهار از وعده های روزانه اش خط خورده بود. صبحانه اش هم یه چیز سرپایی بود. صدای زنگ ورودی خونه اومد. گلسا شالشو از روی دسته ی مبل برداشت و گفت:
-منتظر کسی بودین؟
romangram.com | @romangram_com