#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_63
رها لبخند خجالت زده ای زد و گفت:
-ممنون.
-می خواستم کمکم کنین و یه لباس قشنگ برام طراحی کنین ... می شه؟ اگه زحمتی نیست. من هنوز توی دوخت مطمئن نیستم ولی طراحی شو می خوام.
چه دروغا! گلسا فعلا این قدر دغدغه های مهمی داشت که به لباس فکر نکنه! ولی باید یه جوری به رها نزدیک می شد. رها دفتر بزرگش رو باز کرد و گفت:
-خب مشکلی نیست. اتفاقا این روزا سرم هم خلوته...فقط...کارای پاییز مونده که باید از شرکت برادرم برامون چرم بفرستن.
گلسا تعجب کرد ولی به روش نیاورد. رهی شرکت هم داشت و این طوری آویزون عمه لیلی جونش بود؟ رها نگاهی به گلسا انداخت و گفت:
-ولی باید فامیلی تو بگی! من باید بنویسم!
گلسا خندید و گفت:
-باشه ولی نمی خوام با اون صدام کنی.
-نه بابا. من خودمم از لفظ قلم و این چیزا بدم میاد. خب بگو حالا...
خودکارش رو تکون داد تا بنویسه و گلسا گفت:
-گلسا معین.
-اهوم ... راستی منو از کجا می شناسی؟
فکر اینجاشو دیگه نکرده بود! گلسا سرشو پایین گرفت و درحالی که با انگشتاش ور می رفت گفت:
-یکی از فامیل هامون اومده بود اینجا ... البته پیش شما نیومده بود! ولی می گفت اونجا می گن رها خانوم از همه بهتر و خوش سلیقه تره ... برو به اون بگو. همین.
اوف اوف! دروغ پشت دروغ! گلسا برای اولین بار با خودش فکر کرد راسته که می گن قطره قطره جمع گردد وانگهی اقیانوس هند شود! رها بازم سرشو تکون داد. گفت:
-هرکی بود لطف داشته. خب. می خوای از الان شروع کنیم یا نه؟
گلسا فقط دلش می خواست بره! عادت به دروغ گفتن نداشت و ... در حقیقت اومده بود رها رو فقط ببینه. برای این مرحله کافی بود. لبخندی زد و گفت:
-می شه فردا بیام؟
-نه فردا نیستم. ولی پس فردا منتظرتم.
بلند شد و دستشو دراز کرد و گفت:
-می بینمت! از آشنایی ات خوشحال شدم!
romangram.com | @romangram_com