#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_62


نمی دونست جواب بده یا نه. دختر آفتاب مهتاب ندیده ای نبود ولی نمی دونست چرا عین خر توی گل گیر کرده بود و نمی دونست جواب این یکی رو بده یا نه! اخم کرد و با خودش گفت:

-مگه آبتین چه فرقی با بقیه داره؟ خیلی سنگین بگو مرسی خوبم!

قاطعانه شروع به تایپ کرد. از طبقه ی پایین صدای دلنگ دلنگ آویز بالای در اومد. یکی اومده بود توی مزون. صدای سلام و احوالپرسی و اینا اومد و یکی از پله ها اومد بالا.

رها بی توجه دستشو سمت سـِند (send) برد که یهو صدای یکی رو شنید:

-شما رها خانومی؟

رها سرشو بالا گرفت. موبایلشو قفل کرد و گذاشت کنار. یه دختر شاید یه ذره از خودش جوون تر رو به روی میز ایستاده بود. موهای سیاه داشت و لباساش خوشرنگ بودن. حالت سنتی بانمکی داشتن و باهم هارمونی قشنگی داشتن. یه دوربین توی دستش بود و توی اون یکی دستش هم یه کوله بود. رها به خودش اومد و گفت:

-بله بله...

به مغزش فشار آورد ولی تا حالا حتی این دختر رو ندیده بود چه برسه به اینکه بشناستش. دختر به صندلی اشاره کرد و گفت:

-می شه بشینم؟

-البته.

نمی دونست دختره چی داشت ولی یه جوری رها احساس می کرد نسبت بهش یه حس احترامی داره. لابد محترم بود دیگه! ولی خیلیم تیپ رسمی نداشت ... با این حال به دل می نشست ...

-من می تونم کمکتون کنم؟ می شناسمتون؟ باهام کاری داشتین؟

پشت سر هم داشت سوال می پرسید! دختر خنده ای کرد و گفت:

-صبر کنین بابا الان می گم ...

اونم صورتش مثل رها لاغر و کشیده بود ولی بیشتر چال داشت.

گلسا شالشو عقب تر برد و موهاشو صاف و صوف کرد. رها دختر خیلی خوشگلی نبود ولی زشت هم نبود. قیافش جدا مهربون و ساده بود. گلسا گفت:

-من اسمم گلساست. ترجیح می دم فامیلی مو نگم.

-وا ... برای چی؟

-آخه بعد همش با فامیلی صدام می کنین و من بدم میاد. دوست دارم با بقیه صمیمی باشم.

رها سرشو تکون داد. گلسا ادامه داد:

-رفتم پایین گفتم دقیقا می خوام رها خانوم رو ببینم چون از طراحی شما تعریف شده.


romangram.com | @romangram_com