#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_59

-هیچی...چیز خاصی نیست.

-بگو ببینم!

-اِم...خب...رهی...یعنی آقا رهی،زد بهم!

و قیافش رو خیلی معصوم و مظلوم نشون داد. چشماشو یه ذره گردتر کرد و گونه هاشو هم توی دهنش کشید تا صورتش لاغرتر به نظر برسه می دونست وقتی این طوری می کنه قیافش خیلی ترحم برانگیز می شه.

لیلی خانوم محکم زد روی دستش و گفت:

-حواسش کجا بود؟

گلسا توی دلش گفت:

-همون جایی که تو وقتی بهم زدی بود!

ولی شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

-نمی دونم. مهم نیست.

بلند شد و درحالی که از اتاق می رفت بیرون نیشخند شیطونی زد.

×××

رهی توی اتاقش بود ولی می تونست صدای داد و فریاد باباش رو به آسونی بشنوه. داشت پشت تلفن حرص می خورد و فریاد می کشید. فریاد های عصبی. بلند گفت:

-حمیدی مگه من به تو نگفتم جنس ها رو بذارین هفته ی بعد بیارین؟!

و بلندتر فریاد زد:

-الان من باهاشون چی کــار کنم؟!؟

رهی نچی کرد. چه خوب که شغل خودش خیلی بی دردسرتر بود. پدرش خیلی سر شرکتش حرص و جوش می خورد. رهی حتی فکر کار کردن توی اونجا رو هم به ذهنش راه نمی داد. بارها وقتی مادرش بود،بهش می گفت که بیا توی شرکت بابات کار کن. کارشو یاد بگیر!

ولی رهی می گفت نه. تنها چیزی که ازش بدش میومد جو متشنج توی محیط کاری بود. اصلا به نظر به خاطر همین بود که موهای باباش توی سی و هفت-

هشت سالگی به سرعت و یک دست سفید شد. از بس الکی عصبانی شد! رهی از معدود آدمایی بود که شغلشو دوست داشت.

ظاهرا تلفن رو قطع کرده بود. چون توی خونه سکوت بود. چیزی که همیشه بود. غیر از مواقعی مثل این،که فرهاد می خواست گردن کسی رو که پشت خط بود بشکنه. رهی رفت توی هال. می خواست یه لیوان چایی بخوره و بعدش بره بیرون سرکار. فرهاد یه دستمال کاغذی رو داشت به بینی اش فشار می داد. دوباره خون دماغ شده بود. وقتی این عصبانی شدن به اوج خودش می رسید یا خیلی فشار از هرجهت بهش وارد می شد خون دماغ می شد.

رهی توی دلش پوزخندی زد. مرتیکه خرس گنده. فشار که بهش میاد عین دخترا خون دماغ می شه. یه دفعه رها این طرز فکرشو شدیدا تکذیب کرده بود و گفته بود:مگه خون دماغ شدن فقط مخصوص دختراست؟

رهی ابروهاشو بالا انداخت و پرسید:

romangram.com | @romangram_com