#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_60
-می خوای به فرخنده جون زنگ بزنم؟
-نـه.
نه گفتنش هم مثل دخترا بود! کاملا مشخص بود که الان مادر جانش رو می خواد! تا بیاد و مثل پروانه دور سرش بچرخه و براش چایی عسلی و دارچینی و ... درست کنه.
رهی تلفن رو برداشت و گفت:
-بهش زنگ می زنم. ولی خودم می رم بیرون.
فرهاد دیگه چیزی بهش نگفت. از خیلی وقت پیش فهمیده بود که پسرش از فرخنده بدش میاد. رهی پشت تلفن خیلی کوتاه و بدون هیچ احساسی حرف می زد:
-بابا...بله...بله...نخیر...نمی شه...ممنون...خدافظ.
تلفن رو سرجاش گذاشت و کتش رو برداشت و رفت. موبایلش زنگ می زد. لیلی بود! رهی یه لحظه لیلی رو تصور کرد که اون نوت 3 به اون بزرگی رو دم گوشش گذاشته و منتظره رهی برداره...
لبخندی روی لبش اومد و جواب داد:
-بله عمه لیلی جـان؟
-سلام پسر...چطوری؟
-سلام. ممنون خوبم. شما بهترین؟
-آره...با مراقبت های گلسا کی می تونه بد باشه؟
و خندید. ولی این اصلا به نظر رهی خنده دار نمیومد. لیلی ادامه داد:
-آهان...راستی گفتم گلسا...پسر چی کارش کردی؟
رهی چشماش گرد شدن و گفت:
-مـَــن؟! من چی کارش کردم؟! واقعا چی کارش کردم که خودم نمی دونم؟
رفته بود چی تحویل عمه لیلی داده بود؟! عمه لیلی گفت:
-وا...همین که زدی جفت زانوهای دختره رو داغون کردی دیگه پسر...می خواستی کار دیگه ای هم بکنی؟
اِی چغل...خیلیم شدید نزده بود. عمه لیلی با آب و تاب گفت:
-زانوهاش شده مثل چی...حالا برای چی زدی بهش؟
romangram.com | @romangram_com