#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_58


گوشای تیز پدرش اینو شنید. اخم غلیظی کرد و گفت:

-درباره ی مادربزرگت درست حرف بزن رهـی!

رهی هیچی نگفت. این یکی که اصلا بهش نمی خورد فشارش پایین باشه!

×××

گلسا به اپن تیکه کرد و از پنجره ی بزرگ آشپزخونه به شب تاریک نگاه کرد. یادش به خیر. قدیما بعضی شبا که هوا خیلی گرم بود با مامان و باباش می رفتن روی پشت بوم. اونجا گلسا بینشون دراز می کشید و باهم دیگه ستاره ها رو می شمردن. هرکی بیشتر ستاره داشت برنده بود.

گلسا زمزمه کرد:

-روزای خوب من کجائین؟

روزای خوبش هم رفته بودن. با مامان و باباش رفته بودن. تکیه شو از اپن گرفت و ظرف غذا رو با یه لیوان آب و قرص های لیلی توی سینی گذاشت. زیرلب غرغر کرد:

-غلام حلقه به گوش نشده بودیم که شدیم...

دوباره مثل دیوونه ها جواب خودشو داد:

-حق نداری غر اضافی بزنی گلسا! خودت خواستی خودتم تحمل می کنی.

سینی رو برداشت و رفت سمت اتاق لیلی. اتاق لیلی تنها اتاق طبقه ی پایین بود چون نمی تونست با ویلچر بره بالا و پایین. بقیه اتاق ها طبقه ی بالا بود. وسط راه یه فکر خوب به سر گلسا زد. لبخندی زد و رفت توی اتاق لیلی. لیلی رنگش پریده بود و امروز مثل روزای قبل وراجی نمی کرد. ظاهرا حالش خیلی خوب نبود. ولی هنوزم خودشو سرحال نگه داشته بود. گلسا همون جا تصمیم گرفت وقتی پیر شد خودشم عین لیلی یه پیرزن امیدوار شوخ و شنگ باشه ... !

سمت در اتاق رفت و گفت:

-نوش جونتون لیلی خانوم. تموم شد میام می برم می شورم.

زیرلب یه آخ گفت و ایستاد. پاش رو به صندلی گوشه ی اتاق تکیه داد و گفت:

-ببخشید...می شه اینجا بشینم؟

لیلی که معلوم بود تعجب کرده گفت:

-آره عزیز بشین...چیزیت شده؟

گلسا شلوارشو زد بالا. این یکی شلوارش پاچه اش خیلی تنگ نبود. زانوش ملتهب بود. لیلی هینی کشید و گفت:

-خاک عالم! دختر چی شده؟

گلسا که ابروهاشو درهم کشیده بود گفت:


romangram.com | @romangram_com