#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_57

رفت توی هال و گفت:

-سلام فرخنده جون. خوش اومدین.

و وقتی که فرخنده خواست باهاش روبوسی کنه نفسشو حبس کرد تا بوی عطرش توی بینی اش نره.

پدرش هم فقط در جواب سلامش سرشو تکون داد. فرخنده نچ نچی کرد و گفت:

-رهی جان یه چیزی هست به اسم موبایل! باز اگه ما قدیمی ها ندونیم یه چیزی...ولی شما که همیشه دستتونه!

رهی فهمید که فرخنده به چی می خواد اشاره کنه ولی بازم بی تفاوت گفت:

-خب؟ چطور مگه؟

فرخنده دوتا دستاشو به کمرش زد. رهی یه لحظه فکر کرد که چه قدر شبیه کمدین ها شده. با این فکر خودشو کنترل کرد تا لبخند نزنه. فرخنده خیلی جدی بود! گفت:

-چطور مگه؟! این طور که...

مکثی کرد و به فرهاد اشاره کرد و گفت:

-بابات امروز حالش بد بود!

رهی با همون بی تفاوتی سابق گفت:

-چش شده بود؟

ممکن بود خودشو هم زده باشه به موش مردگی تا مادر عزیزش بیاد پیشش. فرخنده با تاثر گفت:

-فشارش افتاده بود پایین! رهی این دفعه بازم خودشو کنترل کرد تا پوزخند نزنه. خواست بگه «عمه لیلی سکته قلبی کرده بود هیچ کسی نفهمیده بود! حالا آقا فشارش افتاده پایین این قدر مهمه؟» ولی جلوی زبونش رو گرفت. اون وقت بود که پدرش می پرسید تو از کجا از عمه لیلی خبر داری. بعدشم فرخنده و حرفای بی سر و تهش و ... بهتر بود ساکت بمونه.

رهی بدون ذره ای نگرانی فقط گفت:

-هوم ... الان که خوب به نظر می رسه.

کارد می زدی خون از فرخنده درنمیومد. درحالی که کیفشو برمی داشت و کتشو می پوشید گفت:

-حالا که برگشتی من دیگه می رم...پیش بابات بمون. سمت در می رفت که گفت:

-ولی من بازم میام بهت سر می زنم فرهاد! این طور که بوش میاد کسی اینجا نگرانت نیست پسرم!

رهی با خودش فکر کرد خودش این طوری خواسته! اگه رها اینجا بود از هیچی براش کم نمی ذاشت ولی اون مجبورش کرد که مستقل بشه و با تیپا از خونه بیرونش کرد. بالاخره فرخنده رفت. رهی زیرلب گفت:

-فرخنده جون دیگه قراره هرروز اینجا باشن؟

romangram.com | @romangram_com