#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_50


-پسر برادرزاده ی لیلیه. از کجا پیداش شد؟

-جهنم. نمی دونم.

-تو که همیشه می گفتی نباید درباره ی آدمایی که ازشون شناخت نداریم این طوری حرف بزنیم! چی شده که هرحرفی درباره اش می زنی یه فحش هم بین شه؟

-نه آدمایی مثل ایــن! من توی همین سه-چهار روز قشنگ فهمیدم قصدش چیه.

-چیه؟

-به تو ربطی نداره.

علی شونه ای بالا انداخت و رفت. گروهبان مگسی،اخلاقش هم مگسی بود! گلسا کوله اش رو روی دوشش انداخت و تندی سمت در خونه لیلی دوید. از همون لبخندهای مخصوص زد و گفت:

-خب آقا رهی...شما می تونی بری! من دیگه هستم!

لیلی هم تایید کرد:

-آره پسر تو برو.

گلسا توی دلش قربون صدقه ی لیلی رفت. رهی اخم کرد. لیلی خرفت! این دختره حالا این قدر خودشیرینی می کرد که ذهن پیر لیلی رو کاملا تصرف می کرد. لیلی رفت تو و گلسا هم اومد درو ببنده که رهی پاشو لای در گذاشت. گلسا اخم کرد و گفت:

-دیگه چیه؟

-نمی ذارم ارث شو هاپولی کنی! معلوم هم نیست از کجا پیدات شده!

-من پیدام نشده...بــودم! از اول بودم! ولی در حقیقت کسی که پیداش شده توئی.

اشاره ای به پاش کرد و گفت:

-پات رو هم بردار وگرنه درو می بندم و له و لورده می شه!روز خوش!

همچین درو با شتاب پرت کرد که رهی تندی پاشو کشید کنار. بعید نبود حرفش و عملی کنه! نشونش می داد. آخه واقعا به چه امیدی داشت به لیلی نزدیک می شد؟ اون که هیچ نسبتی باهاش نداشت!

سوار ماشینش شد و وقتی داشت از جلوی در اتاقک نگهبانی رد می شد شنید که پسره گفت:

-لباس شویی.

رهی دنده عقب اومد و گفت:

-چی گفتی؟


romangram.com | @romangram_com