#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_49
-خب لیلی خانوم...من خودم می رم خونه.
لیلی معترضانه گفت:
-اِ! یعنی که چی؟ تو هم با ما میای! مگه خونه مون یکی نیست؟
رهی که پشت لیلی وایستاده بود با انزجار نگاهش کرد. چرا از کیسه خلیفه می بخشید؟ رهی نمی خواست گلسا سوار ماشینش شه. گلسا گفت:
-نه من مزاحم نمی شم.
چه عجب. یه حرف درست حسابی زد. ولی لیلی بازوشو گرفت و گفت:
-بیا ببینم...یعنی چی دختر؟
اوف...ظاهرا چاره ی دیگه ای نبود! نه برای رهی و نه برای گلسا. گلسا با خودش فکر کرد بهش می گن تحمل دو جانبه. یعنی هردو باید هم دیگه رو تحمل می کردن. لیلی آخ آخ کنان نشست روی صندلی عقب. گلسا جلو نشست. لیلی گفت:
-گلسا جان دختر...می تونی بری جلوتر؟ جلو که بود! جلوتر می رفت می رفت توی شیشه! ولی نباید روی حرف لیلی حرف می زد. ریسک...نه نه نه! چشمی گفت و صندلی شو کشید جلو. توی راه رهی هم تا تونست ترمز شدید گرفت...گلسا سفت صندلی شو چسبیده بود. تو دلش گفت:
-این می خواد یه کاری کنه منم مثل خودش شبیه گاو پیشونی سفید شم...!
بالاخره به سلامت به خونه ی لیلی رسیدن. گلسا وقتی از ماشین بیرون اومد یه ختم قرآن نذر کرد. کل راه و صلوات گویان طی کرده بود! انگار داشتن توی دلش رخت می شستن. گوشه ی حیاط کنار علی ایستاد. علی گفت:
-گروهبان مگسی...رنگت پریده!
-آخه از توی یه لباس شویی پرت شدم بیرون!
-لباس شویی؟
گلسا بی هیچ حرفی به ماشین رهی اشاره کرد. اه...لعنتی. رهی داشت به لیلی کمک می کرد بره توی خونه. عجب زرنگی بود...اگه می خواست خوب می تونست جا توی دل لیلی باز کنه.
-این پسر های کلاسه دیروز هم اومده بود.
گلسا نگاه تندی بهش انداخت و گفت:
-چی می خواست؟
-چند تا سوال درباره ی لیلی خانوم پرسید.
-گور به گور شده. فقط دنبال پول این بنده خداست.
صدای توی ذهنش گفت:مگه تو دنبال چیز دیگه ای هستی؟! مرشد خلق شدی که یکی بیاد خودتو ارشاد کنه؟
این صداهای توی ذهن خیلی روی اعصاب بودن. علی گفت:
romangram.com | @romangram_com