#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_48
رها به نیم رخ آبتین نگاه کرد. یه چیزی توی آبتین می دید. یه چیز نو...یا شایدم این چیز نو یه احساس نو توی خودش بود؟
×××
گلسا خسته و کوفته جلوی در اتاق لیلی روی صندلی خودشو پرت کرد. موهاش و با دست مرتب کرد. خیلی خسته بود. کل روز با لعیا توی کتاب فروشی بود. بعدشم رفته بود پیش ترانه و غرغرهاش و حضور گند چنددقیقه ای دیلاق رو تحمل کرده بود.
الانم که اومده بود بیمارستان. فقط امیدوار بود رهی پیداش نشه.
گلسا دستاشو توی هم قفل کرد و دعا کرد:
-خدا خدا...این یارو بی خیال شه...من مطمئنم منِ بدشانس آخر سر بازنده می شم. لطفا این یارو پاشو بکشه بیرون!
ولی ظاهرا خدا فعلا سرش شلوغ تر از این حرفا بود. دقیقا همون موقع صدای رهی اومد که با طعنه گفت:
-ببخشید که مزاحم لحظات عرفانی تون می شم!
گلسا تندی چشماشو باز کرد و دستاشو از هم باز کرد. با همون ابروی بالا رفته اش به رهی نگاه کرد. رهی به در اتاق اشاره کرد و گفت:
-عمه لیلی توی اتاقه؟
عمه لیلی...عمه لیلی...مثلا اینو می گفت که نشون بده من یه نسبتی با لیلی دارم و تو باید پاتو بکشی کنار؟
اومد بره تو که گلسا تندی پاشد و جلوی در ایستاد. درحالی که درو آهسته باز می کرد با یه لبخند حرص دربیار گفت:
-داره لباس عوض می کنه جناب رهنما!
و رفت تو و درو بست. کور خونده. گلسا زودتر از اون اومده بود! اصلا گلسا بود که لیلی رو آورده بود بیمارستان! لیلی بهش مدیون بود! برگشت و با مهربونی به لیلی گفت:
-لیلی خانوم...کارتون تموم شد؟
لیلی گفت:
-آره دخــتر. اون موبایل منو بده ببینم چه خبره.
گلسا موبایل شیش کیلویی شو بهش داد. تازه دیروز فهمیده بود خونه ی لیلی دوربین مداربسته داره. چه قدر احساس حماقت کرده بود! ولی خوب شد دزدی نکرد...وگرنه آبروی هردو دنیاش می رفت. آواره هم که می شد هیچ،اون گرگ گرسنه ای هم که بیرون وایستاده بود و اسم خودشو گذاشته بود «فامیل» سر لیلی رو کلاه می ذاشت.
از اتاق اومدن بیرون. رهی بی توجه به گلسا سمت لیلی رفت و حوالپرسی شدیدا گرمی کرد. اون قدر که دیگه سوزان شده بود! لیلی گفت:
-سلام پسـر. واقعا اومدی دنبالم! ای کاش زودتر از این حرفا سکته کرده بودم تا نوه ی فرخنده سراغم میومد...
نوه ی فرخنده. گلسا وسط شون احساسی شبیه احساس جوجه اردک زشت داشت. دم بیمارستان دسته ای موهاش و توی شالش کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com