#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_51

علی جسورانه گفت:

-لباس شویی.

-یعنی چی؟

-یعنی این که...خب...گلسا وقتی از ماشینتون پیاده شد بهش گفت لباس شویی. گفت تازه از یه لباس شویی پرت شدم بیرون.

بی فرهنگ. به رنوی رهی می گفت لباس شویی؟ در حقیقت مال بابای رهی بود. به زودی باید پسش می داد. رهی درحالی که پاشو محکم روی پدال گاز فشار می داد زیرلب گفت:

-پس می دم...همچین مستقل می شم که چشمش دربیاد...چشم این دختره ی تازه به دوران رسیده هم دربیاد...

×××

عقربه های ساعت روی عدد 10 جا خوش کرده بودن و آبتین هنوز بی کار توی شرکت بود. نزدیک دو ساعت می شد که بدون هیچ کاری از پنجره به بیرون زل زده بود. شهر خوابیده بود.

کسی به در اتاقش زد. آبتین برگشت. فکر می کرد تنهاست! دیگه کی توی شرکت مونده بود؟! در باز شد و کله ی مو فرفری ساسان اومد تو. چشماش پر خواب بود.

-آبتین نمی خوای بری خونه؟

-ساسان! تو مگه منتظر منی؟ خب برو خونه پسر!

ساسان لبخندی زد و اومد تو. روی مبل نشست و گفت:

-توی فکری؟ عاشقش شدی؟

آبتین خیلی جدی گفت:

-عاشق کی؟ چرا حرف می زنی؟

ساسان ابروهاشو بالا انداخت و درحالی که نیشخند می زد گفت:

-همشیره ی شریک تون!

-اَه برو بابا ساسان...

ساسان ول کن نبود:

-من که می دونم آخه آبتین...! طفره نرو.

آبتین بازم با جدیت گفت:

-من دیگه عاشق هیچ کسی نمی شم. یعنی نمی تونم که بشم. بعد از قضیه ی پگاه.

romangram.com | @romangram_com