#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_45
-چندهفته پیش برام یه مستاجر اومد. خودم ندیده بودمش. یه بنگاهیه بهم گفت دختر تنهائیه...در به در دنبال خونه ست. منم دلم براش سوخت ولی تا حالا خودشو ندیده بودم! اسمش گلساست. فکر کنم بیست و چهار-پنج سالشه. ازش بدم نیومد. خیلی دختر خوبی به نظر می رسه. خصوصا که چشم و گوشش هم بسته ست! بهش رمز گاوصندوقم رو دادم بره پول برداره یه قرون بیشتر برنداشته بود!
-ببخشید...بعد شما اینو از کجا می دونین عمه لیلی؟
لیلی عاقل اندر سفیه رهی رو نگاه کرد و گفت:
-من کلی دوربین مدار بسته توی اون خونه گذاشتم!
رهی تقریبا با صدای بلند و حیرت گفت:
-دوربین مدار بسته؟ دوربین مدار بسته کارگذاشتین؟!
ریز خندید و گفت:
-پس چی؟ هرروز هم روی این موبایلم چک می کنم. البته روزایی که خونه نیستم و با ماشینم می رم بیرون.
خب. احتمالا قوه ی تعجب رهی از بس کار کرده بود دیگه خسته شده بود. رهی چنددفعه پلک زد و تکرار کرد:
-ماشین؟ رانندگی؟
-چی فکر کردی آقا رهی؟ من خیلی زرنگم...اصلا هم بهم نمیاد. می دونم.
رد شدن از فیلترهای عمه لیلی ظاهرا کار حضرت فیل بود! رهی گفت:
-عمه لیلی...تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر بهتون سر بزنم. واقعا فکر نمی کردم عمه ی بزرگم همچین آدم باحالی باشه!
این یکی رو واقعا راست گفته بود. این آخری رو. لیلی خندید و گفت:
-من از دخترای پونزده ساله هم باحال ترم! خوشحال شدم که اینو گفتی...
رهی از اتاق اومد بیرون. دوباره اون دختر عجیب غریب اینجا بود. یه دختر با مانتوی کوتاه بلند و شال بلند. دوربین به دست و کوله پشتی اش رو سفت گرفته بود. انگار توش «گنج» داشت. ولی به قیافش و نگاهی به رهی انداخت به نظر میومد که «جنگ» داشت.
***
گلسا تا برگشت چشمش به اون موذمار افتاد. موذمار؟ یا مارموذ؟ موذمار؟ همیشه اینا رو باهم قاطی می کرد. هرچی که بود چیز خوبی نبود!
گلسا بی توجه بهش از کنارش رد شد ولی انگار زاویه شو اشتباه تنظیم کرده بود چون خورد بهش...یعنی خودش نخورد! دوربین عزیزش خورد. گلسا هین بلندی کشید. رهی گفت: -حواست و جمع کن!
گلسا درحالی که دست نوازش روی دوربینش می کشید با اخم گفت:
-تو چشماتو باز کن!
بعد خطاب به دوربینش گفت:
romangram.com | @romangram_com