#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_46


-ببخشید مامانی...مامان مراقبته این آقا ندیدت.

رهی چهارچشمی نگاهش کرد. برای امروز کافی بود! به اندازه ی کافی چیزای عجیب و غریب دیده بود و شنیده بود! انگار که بخواد از دیوونه خونه فرار کنه به سرعت رفت. گلسا شونه هاشو بالا انداخت. صددرصد رهی هم توی همون فکری بود که گلسا توش بود. اینو مطمئن بود. خدا می دونست چی به اون پیرزن بدبخت گفته بود.

گلسا توی اتاق لیلی رفت و بعد از خوش و بش گفت:

-دیدم...یکی از فامیلاتون اومده بود!

-آره بابا...این پسره رو وقتی من دیدمش یه فکلی ای بود که نگو و نپرس!

و با صدای ریزش خندید. گلسا لبخندی زد. ادامه داد:

-ولی الان آقا شده. گفت بهم سر می زنه! از این جوونا دیگه کم پیدا می شن. ایشالا که راستشو گفته باشه!

گلسا سری تکون داد و سمت پنجره رفت. به تندی پرده رو کشید. گلسا دم دریاچه می رفت آبش خشک می شد! آخه این چه شانس گندی بود؟ نگاهی به موبایلش کرد. برای ساعت یازده زنگ گذاشته بود که یادش نره بره کتاب فروشی لعیا خانوم. نباید کاری رو که خودش شروع کرده بود ناتموم برای اون بنده خدا می ذاشت. گفت:

-لیلی خانوم پس فردا خودم میام می برمتون خونه! خب؟

-نه عزیزم...خودم به مصطفی می گم ماشین بیاره! تازه رهی هم بهم گفت می تونه بیاد دنبالم...

گلسا زیرلب خیلی آهسته گفت:

-آب زیر کاه...

بدبختی اینجا بود که نمی تونست یه سرنخی هم به لیلی بده و بگه این پسره دنبال خیر و خوبی نیست دنبال پولته! اگه سرنخ می داد ممکن بود لیلی به خودشم شک کنه.

آخه این رهی که ماشین داشت،تیپش هم اصلا به گدا گودوله ها نمی خورد،پس برای چی دنبال این پیرزن بود؟ گلسا سرشو خاروند. خسته شده بود از بس از مغزش کار کشیده بود.

×××

رها ساسان رو توی راهرو دید. ساسان با دیدنش گفت:

-اِ سلام خانوم رهنما!

-سلام...

-چطورین؟ دنبال رهی می گردین یا آبتین؟ رهی نیستش. آبتین هم پشت بومه.

رها یه لحظه خجالت کشید. یعنی هردفعه که میومد جدی جدی فقط می خواست آبتین و ببینه؟ ساسان توضیح داد:

-خسته که می شه می ره اونجا.


romangram.com | @romangram_com