#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_44
-عمه لیلی...؟ منو که یادتونه؟
لیلی چشماشو تنگ کرد و عینک آویزون به گردنش رو روی بینی اش جاسازی کرد. زیرلب «آهان» گفت و بعد گفت:
-قیافت عین باباته. پسر فرهاد. نوه ی فرخنده. خودتی دیگه؟
رهی سرشو تکون داد و خندید. لیلی هم لبخندی زد و گفت:
-رهــی؟ چه مردی شدی پسر! بار آخری که دیدمت یه پسر نوجوون بودی که کلی کله ات باد داشت! بشین ببینم.
مجال حرف زدن به رهی نداد و گفت:
-هنوز خبری از مامانت نشده؟ نه نه...نگو می دونم. از قیافت معلومه. من از قیافه ی آدما همه چیو می فهمم. من همیشه می دونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی فرخنده ست و مطمئنم که رفتن مامانت یه ربطی به اون فرخنده داره. اون شاگرد کت بسته ی شیطونه! قشنگ یادمه که صد و سی و دو بار،دقیقا یادمه صد وسی دو بار،من حافظه ام مثل یه دختر پونزده ساله ست،به پدربزرگت گفتم با اون دختره ی فلفل عروسی نکنه. ولی کیه که به حرف لیلی گوش بده؟!
مثل رادیو حرف می زد! رهی با چشمای گرد نگاهش می کرد و لام تا کام حرف نمی زد.
لیلی دستاشو توی هم قفل کرد و گفت:
-خب...رهی راه گم کرده که اومده این طرفا؟ آره؟
رهی به خودش اومد. خندید و گفت:
-نه بابا...این چه حرفیه شما می زنید عمه لیلی. من همیشه یادتون بودم. ولی از بس بابا بهم فرصت نمی ده و خودمم مشغله دارم...
-آخی آخی...بمیرم.
-خدا نکنه! (چه دروغ شاخداری.)
عمه لیلی با لحنی که دل سنگ هم براش آب می شد گفت:
-من خیلی تنها شدم...سال هاست که کسی بهم سر نمی زنه پسرم. الان که دیدمت نمی دونی چه قدر خوشحال شدم!
لازم به گفتن نبود. رهی می تونست اینو ببینه. توی این ذوق کردنش. این شوق و ذوق و وراجی اصلا به یه پیرزن نود ساله نمیومد!بعد یهو یه لبخند پررنگ روی لبش اومد و گفت:
-لابد الان از خودت می پرسی پس کی منو آورد بیمارستان؟
خبر نداشت رهی می دونست! اون دختره ی نیم وجبی که هشت کیلومتر زبون داشت و می خواست رهی رو بازخواست کنه! ولی برای اینکه توی ذوقش نزنه گفت:
-کی؟
romangram.com | @romangram_com