#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_445

گلسا توی دلش خودشو فحش بارون کرد:

-ای خاک بر سرت که همش فکر می کنی خبریه ... خاک هردو عالم تو سرت ...

به خونه ی قدیمی اش نگاه کرد. واقعا چه جوری توی اون خونه زندگی می کرد؟! رهی به ماه نگاه کرد و گفت:

-اون شب یادته از مهمونی برگشته بودیم ...

-آره. همین جا نشسته بودیم.

-زیر ماه.

-لب فواره.

-من ازت عکس گرفتم.

-آره...

هنوز عکس رو توی دوربینش داشت.

خندید و گفت:

-واقعا اینجا کلی خاطره هستش ها.

برگشت به رهی نگاه کرد که دید اونم داره نگاهش می کنه. با یه دست موهاشو پشت گوشش زد. رهی گفت:

-گلسا ... به من میاد عاشق باشم؟

گلسا جا خورد ... آهسته تکرار کرد:

-عاشق؟!

مکثی کرد و گفت:

-خب ... نمی دونم ...ت شخیص احساسات تو خیلی سخته ...

-برای تو هم همین طور.

و همین بود که هردوشون رو به این روز کشونده بود. هیچ کدوم شون نمی تونست توی نگاه اون یکی عشق و ببینه. چون هردو سعی می کردن به نحوی پنهون اش کنن.

-خب حالا واقعا هستی؟

-چی هستم؟

romangram.com | @romangram_com