#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_446
-عاشق.
-آره.
گلسا نفس عمیقی کشید و دستاشو به لبه ی فواره فشار داد ... که این طور ... که رهی آورده بودش اینجا تا بهش بگه که عاشق یه دختریه. چه دلیل جالبی!
رهی بلند شد و دستشو سمت گلسا گرفت و گفت:
-بلند شو ... می خوام بهت معرفی اش کنم.
چه سعادتی ... حضور هم داشت؟! جلوی رهی ایستاد. رهی اون یکی دستشم گرفت. گلسا با گیجی گفت:
-خب کوش؟!
رهی خندید. گلسا سعی کرد تپش قلبش رو آروم کنه ... می مرد برای این خنده ها ... امشب، وقتی برمی گشت خونه، حتما عکس خنده های رهی رو قبل از خواب نگاه می کرد ...
-خب صبر کن اول می خوام بهت بگم چه جور دختریه. بعدش ... حالا شاید شانس دیدن شو داشتی.
حالا انگار کی هست! گلسا توی دلش گفت:
-امیدوارم یه بلایی سر دختره بیاد. نه بلای خیلی بزرگی که رهی رو ناراحت کنه. یه بلای کوچیک و مختصر.
رهی گفت:
- یه دختریه که. .. خیلی مهربونه. من اولش اینو نفهمیدم. اینو ندیدم. کاملا فکر می کردم یه آدم برعکسه. زندگیش سخت بوده ولی باهاش کنار اومده. سعی می کنه به مشکلاتش لبخند بزنه. از مقاومتش خوشم میاد. شاید با کسی سرلج بیفته ولی هیچ وقت از کسی کینه نمی گیره ... احساسات لطیفش پشت یه دیوار از سرسختی ان. همیشه امیدوار بودم که بتونم پشت اون دیوارو ببینم ... امیدوارم که احساساتش از پشت اون دیوار بیان بیرون و خودشون رو نشون بدن ... یه چراغ سبزی باشه که بدونم حتی می تونم یه کورسوی امیدی داشته باشم یا نه ... ؟
گلسا باز توی دلش اظهار نظر کرد:
-دختره بدون شک اختلال روانی داره ... رهی یه مرد ایده آله ...
-دفعه اولی که دیدمش حتی فکر هم نمی کردم که عاشقش بشم. با خودم گفتم این دختره دیوونه ست. دیوونه که نه ... شاید چندتا تخته اش کمه! ولی وقتی فهمیدم ... وقتی دیدم که پشت این خنده ها ناراحتی ها و غصه هاشو پنهون می کنه متوجه شدم که خیلیم عاقله.
گلسا بی اختیار با کنجکاوی پرسید:
-ناراحت بود؟! زندگیش سخت بود؟ چرا؟؟
رهی با تعجب گفت:
-خب... بود دیگه!
-آخه چرا؟
romangram.com | @romangram_com