#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_444
لبخندی زد و گفت:
-جدی می گی؟ من خوشگل شدم؟
-جدی می گم. کاملا جدی جدی.
-این خونه صاحاب نداره؟ که من بیام توش دعوام کنن؟
-داره. یه زن و شوهر جوونن. رفتن مسافرت. اگه بفهمن من شما رو توی خونه شون راه دادم تحویل پلیس می دنم.
-خب بگذریم. رهی کوش؟
علی با تعجبی نمایشی گفت:
-رهی؟ رهی؟
-اَ خودتو نزن به اتوبان عمه علی چپ. بگو ببینم.
علی به فواره ی وسط حیاط اشاره کرد و گفت:
-اونجاست. اونجا نشسته.
گلسا سرشو تکون داد و سمت فواره رفت. رهی اونجا بود. روی لبه ی سنگی حوض نشسته بود و به جای نامعلومی نگاه می کرد.
با احتیاط گفت:
-سلــام.
-سلام ... بشین.
گلسا لبه ی فواره نشست و پاهاشو تاب داد. رهی بهش نگاه کرد. گفت:
-چطوری؟
-خـوبم ...
حاشیه نرفت ... انصافا داشت از فضولی می مرد ... مستقیما گفت:
-ببینم برای چی گفتی من بیام اینجا؟
-همین طوری. برای مرور خاطرات.
romangram.com | @romangram_com