#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_441

-باشه...

-ببین رهی،فقط بحث معنوی نیست. تو الان کاملا روی پای خودتی؟ می تونی ...

رهی خندید و گفت:

-آره. خیلی وقته که وضعم خوب شده. اون اول اصلا خوب نبود. ولی الان تونستم خودمو جمع و جور کنم. شرکت مون یه پیشرفت عالی داشت و...بعدشم با یه شرکت دیگه قرارداد بستیم که ... الان یه جورایی می تونم بگم وضع مالی ام متوسط رو به بالاست. خونه دارم. ماشین دارم. پول دارم. نه اینکه پول پارو کنم ولی دارم.

فرهاد با اطمینان به رهی نگاه کرد و گفت:

-بهش بگو. بگو که چه قدر دوستش داری.

-اگه گفت. .. که دوستم نداره؟

-مجبوری باهاش کنار بیای ... همون طوری که من باهاش کنار اومدم!

×××

کسری دفترچه رو یه ورق دیگه زد و گفت:

-هعی روزگار ... پس زشتوک ما هم عاشق شده ... ؟

گلسا اخمی بهش کرد ولی کیاناز قبل ازاینکه گلسا بتونه چیزی بگه سریع گفت:

-کسری اونا رو وللش ... نوشته هاشو حال کن! یعنی مدیونی به امام هشتم اگه اینا رو چاپ نکنی. می بینی چه قدر قشنگ می نویسه؟

کسری سرشو تکون داد و گفت:

-اوووو...خیله خب بابا کی خواست چاپ نکنه که تو پای امام هشتم رو وسط می کشی؟!

به گلسا نگاه کرد و گفت:

-حالا طرف کی هست؟

-وای کسری به تو چه! کیاناز ببین بهت گفتم نباید بهش نشون بدم.

کسری دفترچه رو بست و درحالی که می زد به لپ گلسا گفت:

-قهر نکن زشتوک. یه اسم خوب براش پیدا کن من در خدمتم.

گلسا بی اراده خندید ... از ته دل ...

چه قدر همه چی داشت زیبا و بر وفق مراد می شد ... چه قدر زندگی اش رنگارنگ شده بود ... شاید بالاخره پرده های خاکستری کنار می رفتن. بالاخره!

romangram.com | @romangram_com