#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_442


گلسا مانتوی ارغوانی رو که جدیدا خریده بود تنش کرد و توی آینه به خودش نگاه کرد. چتری هاشو از روی پیشونی اش کنار زد. دوباره چتری کوتاه کرده بود.

این روزا چون که وضعیتش رضایت بخش بود کلی خرید کرده بود و به خودش رسیده بود. دیگه هیچی توی زندگیش کم نداشت. فقط ... یه نفرو کم داشت ...

در ایوون رو باز کرد تا سه پایه ی دوربینشو که دیشب جا گذاشته بود برداره. باد خنکی به صورتش خورد. دیگه اسفند شده بود و هوا رو به خنکی می رفت و خیلی سرد نبود. گلسا دوربینشو برداشت. عکس هایی که گرفته بود رو یکی یکی نگاه می کرد ...

کلی عکس از رهی داشت. از وقت هایی حواسش نبود. از اخم هاش، از لبخندهای گاه و بیگاهش، از نگاه های متعجبش، از خنده های نایاب اش ... دوربینو روی قلبش گذاشت و گفت:

-دوست دارم دوست دارم دوست دارمـــــم!

موهاشو با کش بست و شالشو سرش کرد و رفت پایین. ماشین رهی توی حیاط نبود! گلسا اخم کرد و به ساعتش نگاه کرد. دیر نکرده بود! پس چرا رهی به این زودی رفته بود؟! غرغر کرد:

-ای بابا ... من براش یادداشت نذاشتم که خب ...

سمت بوته ای رفت که دور و برش معمولا حشره هاش میومدن! زیرلب با ریتم صداشون کرد:

-حشره کوچولوی من ... کجــایی؟ تو یکی حداقل بیا صبح به خیر بگو ... این رهی که گذاشت رفت ...

یهو چشمش به یه برگه ی نارنجی شبرنگ افتاد که وسط بوته بود. برش داشت و تاشو باز کرد. این دست خط رهی بود!

-امشب ساعت نـه توی آدرس پایینی می بینمت.

ببخشید که صبح زود رفتم. خب یه بارم من برای تو یادداشت بذارم! پاورقی:یادداشت و اینجا گذاشتم چون می دونستم میای به خرچسونه هات سر بزنی.

گلسا لبخندی زد و به آدرسی که پایین برگه نوشته بود نگاه کرد. با سردرگمی دوباره اخم کرد ... این که ... این که آدرس خونه ی لیلی بود! زیرلب گفت:

-چه خبره...؟!

احیانا مناسبتی بود؟ تولدش که نبود ... خبر دیگه ای هم که نبود ... تولد کس دیگه ای هم نبود ...

شماره ی رهی رو گرفت. کسی جواب نمی داد. قطع کرد و زیرلب گفت:

-مگه من تا نه شب زنده می مونم خب ... ؟!

×××

رهی زد به بازوی علی و گفت:

-علی ... مطمئنی صاحب خونه نمیاد؟

علی با کلافگی گفت:


romangram.com | @romangram_com