#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_440
-نه. خودت ... دلیل اومدنم رو بین حرفات گفتی.
فرهاد به خودش اشاره کرد:
-من؟
رهی جمله ی فرهاد رو تکرار کرد:
-پس فردا باید برای خودم خونواده تشکیل بدم.
فرهاد درنگی کرد و تازه منظور رهی رو فهمید ... خندید و گفت:
-خب...پس قضیه اینجاست.
-هنوز خبری نیست. فقط یه نفر توی زندگیم هست که ... نمی دونم بهم احساس داره یا نه ... ولی من دوستش دارم. مامان گفت که ... بیام پیش تو. گفت چون تو مردی ... شاید بهتر بتونی کمکم کنی.
فرهاد سرشو تکون داد. دستاشو توی هم قفل کرد و پرسید:
-من می شناسمش؟
-دیدیش. گلسا.
-همون دختره که ... چشم ابرو مشکیه؟
رهی باز سرشو فقط تکون داد. فرهاد گفت:
-ببین رهی ... زندگی سخته. سخت تر از اونی که فکرشو بکنی. برای دخترا خیلی سخت تره. اونا ضعیف نیستن. ظریف ان. به یه نفر احتیاج دارن که کنارشون باشه ... که دستشون و بگیره ... و اگه دستشونو ول کنی اونا می شکنن. رهی خوب فکراتو بکن ... وقتی کسی و عاشق خودت می کنی باید مسئولیت هاشو هم به گردن بگیری.
مکثی کرد و ادامه داد:
-باید به اینم فکر کنی که ممکنه یه روز بین تون اختلاف پیش بیاد ... هر قدرم که بزرگ باشه باید به هم بگین. هر رازی رو باید به هم دیگه بگین. اگه ... اگه یکی تون از زندگی با اون یکی خسته شد ... باید بهش بگه. نه اینکه بذاره و بره. لعیا ... این کارو کرد. کارش اشتباه بود. خودتم می دونی ... باید به من می گفت. شاید ... نمی گم حتما! شاید ... می تونستیم حلش کنیم.
رهی آهسته سرشو تکون داد.
گفت:
-با همه ی این حرفا ... من باید بهش بگم؟ باید بهش بگم که دوستش دارم؟
-اگه از پس همه ی این چیزایی که من گفتم برمیای ... بگو. همیشه فکر نکن که اونم به تو احساسی نداره. نیمه ی پر لیوان رو ببین. به این فکر کن که شاید اونم حسی نسبت بهت داشته باشه. اون وقته که ... اگه بهش نگی ... هم به خودت ظلم می کنی هم به اون.
رهی ناخودآگاه لبخندی زد و زیرلب گفت:
romangram.com | @romangram_com