#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_439
-با رفتن مامان شکستی.
-من نمی خوام سر موضوعات قدیمی رو باز کنم.
برای یه لحظه رهی تفاهم بین مادر و پدرشو دید. هردوشون نمی خواستن رهی سر موضوعات قدیمی رو باز کنه.
-اگه صحبتت راجع به این چیزاست، حرفی برای گفتن نیست.
-نه ... در این باره نیست.
به پیرهن مشکی فرهاد نگاه کرد و گفت:
-هنوز سیاه می پوشی؟
-تنها دخترم رفته. تو می گی چی بپوشم؟
رهی نمی دونست چی بگه. فرهاد به راه پله نگاه کرد. انگار داشت از اینجا اتاق قدیمی رها رو می دید ... رها رو توی خونه ی سوت و کورش تصور می کرد. گفت:
-دفعه ی آخری که اومده بود اینجا ... می خواست برای خواستگاری اش دعوتم کنه.
بغض توی صداش محسوس بود.
-بعد از رفتنش حالم خراب بود رهی ... اینجا تجسم می کردم ...
دستش رو سمت پله ها دراز کرد ...
-وقتی با اون پیرهن صورتی کمرنگش که تور داشت و لعیا واسش دوخته بود، روی پله ها می دوید ... روی نرده ها سر می خورد ... بند کفش ورنی هاش باز می شد و بلد نبود قفل شون رو ببنده ... بندهاش زیر پاش گیر می کرد ... می افتاد ... می زد زیر گریه!
لب های لرزونش رو به هم فشار داد:
-کاش بلندش می کردم ... کاش رها رو بلند می کردم! کاش حواسم به تک دخترم بود ...
صداش موقع گفتن جمله ی آخر لرزید. رهی سرشو پایین گرفت. فرهاد گفت: -آره. خونواده ی ما از هم پاشیده. باشه. انکار نمی کنم. انکار نمی کنم که به خاطر مادر من بود.
مکث کرد. آهسته گفت:
-رهی ... تو فقط موندی. من غیر از تو پسری ندارم. اصلا بچه ی دیگه ای ندارم. می گن ... هیچ کسی پیش پدر عزیزتر از دختر نیست ... انکار نمی کنم. راست می گن! ولی من ... من نمی گم بیا پیش من زندگی کن. چون باید روی پای خودت وایستی. باید پس فردا برای خودت یه خونواده تشکیل بدی. فقط می خوام بگم ... منم هستم. فراموشم نکن. نمی خوام تو رو هم مثل رها از دست بدم. رهی ... من ابراز احساسات بلد نیستم. مدت هاست یادم رفته. ولی ... دوستت دارم. به خدا رهایی رو که رفت هم دوست داشتم.
رهی لبشو گاز گرفت. فرهاد نفس عمیقی کشید. انگار به خودش مسلط شد و از قالب عاطفی اش بیرون اومد.
-خب. حالا برای چی اومدی اینجا؟ بی دلیل نیومدی دیدنم.
رهی هم به خودش مسلط شد.
romangram.com | @romangram_com