#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_438


-می فهمم. حرفی نمی زنم.

دیگه عقلش می رسید که خونواده ای رو که از هم پاشیده، بعد از این همه سال هیچ جوره نمی شه دوباره بهم وصل کرد. لعیا بلند شد و درحالی که لیوان چایی سرد شده رهی رو برمی داشت گفت:

-برو پیشش. عشق به یه نفر موضوعی نیست که بشه راحت یا تنهایی ازش رد شد. باید با پدرت حرف بزنی.

رهی جلوی در خونه ایستاد. انگار بوی روزهای قدیم به مشامش می رسید. زنگ درو زد. صدای قدم هایی که به در نزدیک می شدن اومد و ...

فرهاد توی درگاه ظاهر شد. با تعجب گفت:

-رهی؟!

رهی آب دهنشو قورت داد.

-انتظار دیدنم رو نداشتین؟

فرهاد سرش رو تکون داد و زیرلب گفت:

-اعتراف می کنم که نه! اهل این کارهای ناگهانی نبودی!

کنار کشید و گفت:

-بیا تو ...

رهی رفت تو و فرهاد درو پشت سرش بست. رهی دور و بر رو نگاه کرد.

-فرخنده جون کجاست؟

-اون خیلی وقته که رفته. فکر کنم دو سه هفته ای می شه که رفته خونه ی خودش.

-آها ...

پس بالاخره رفته بود.

منتظر موند تا باباش یه تیکه ای بهش بپرونه. ولی فرهاد هیچی نگفت. ررهی روی مبل نشست و فرهاد گفت:

-چیزی می خوری؟

-نه. فقط ... بیا. می خوام باهم حرف بزنیم.

فرهاد روی مبل تک نفره ی رو به روش نشست. رهی تک تک اجزای صورت پدرش رو نگاه کرد. چه قدر پدرش شکسته بود ... خط های گوشه ی چشمش ... موهای خاکستری اش.


romangram.com | @romangram_com