#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_437
-سرت رو بالا بگیر پسر من ... بهم بگو ...
آهسته خندید ...
-خودشه؟ اونی که من فکر می کنم؟
رهی سرش رو بالا گرفت.
-آره. خیلی وقته. فقط ... نمی تونم بهش بگم. می ترسم مامان. خیلی می ترسم. اولین باره که ... واقعا و از ته دل از یه چیزی می ترسم.
لعیا لبخندی زد و گفت:
-ببینم تو مطمئنی؟ مطمئنی که دوستش داری؟
رهی سرشو تکون داد. اطمینان از جانب خودش، کامل بود. از جانب گلسا ... ؟
لعیا گفت:
-باید ... یه نفرو حتما ببینی. من چون یه زنم نمی تونم بهت کمک کنم. نمی تونم خیلی خوب درکت کنم. ولی ... باید بری ببینیش.
رهی با کنجکاوی گفت:
-کی و؟!
لعیا توی چشمای رهی زل زد و آهسته گفت:
-پدرت.
رهی بعد از مکث کوتاهی روش رو کرد اون طرف و دستشو توی هوا تکون داد:
-عمرا مامان ... من نمی رم پیش اون. نمی رم براش از این چیزا حرف بزنم ... بعدشم فرخنده رو می بینم اصلا حوصله شو ندارم ...
-مشکل همه ی مردا همینه ... عاشق شدن که حماقت نیست! خریت نیست! یه اتفاق توی زندگیه ... یه اتفاق خوشایند که نباید ازش خجالت بکشی!
مکثی کرد. گفت:
-رهی! فرخنده به من بد کرد! همش در گوش من چرت و پرت گفت ... آره ... من می گم عاشق خوبی نبودم. بی پروا نبودم. ولی تو باید باشی ... می گی که هستی! بعدشم ... مگه می خوای با اون حرف بزنی؟! می خوای با فرهاد حرف بزنی ...
-مامان شاید فرخنده درگوش تو چرت و پرت گفت و کاری کرد که تو بذاری و بری ... ولی تاثیرش روی ما هم بود. روی من بود. روی رها بود. روی بابا بود.
لعیا دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:
-من نمی خوام سر موضوعات قدیمی باهم بحث کنیم رهی. در ضمن ... من زندگی الانم رو دوست دارم. وقتی پیش پدرت می ری حرف از من نزن. رهی زیرلب گفت:
romangram.com | @romangram_com