#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_436


رهی توی چشمای آبتین نگاه کرد و گفت:

-خودت می دونی من مغرور نیستم. خودخواه نیستم. خودم رو هیچ وقت برای کسی نمی گیرم ... از این می ترسم که گلسا ازم انتظار نداشته باشه. و وقتی که پیشش اعتراف کنم همین دوستی ساده مون هم از بین بره. من از این می ترسم که حرفی بهش نمی زنم.

آبتین سعی کرد لبخند بزنه ولی نتونست. رهی رو خوب درک می کرد. حال رهی رو بهتر از خود رهی می فهمید.

بدجور یاد روزایی که عاشق رها بود افتاده بود. بلند شد و رفت کنار رهی نشست. زد به شونه اش و گفت:

-رهی ... برو بهش بگو. اینو برادرانه بهت می گم.

نگاهشو به زمین دوخت تا رهی نتونه ناراحتی توی چشماش رو ببینه.

-آدم باید قدر لحظه های باهم بودن و بیشتر بدونه. این راهش نیست. بهش بگو ... تو که الکی بهش دل نبستی. لابد یه مهر و محبتی ازش دیدی که عاشقش شدی ... پس یعنی اونم نسبت بهت بی احساس نیست رهی ... تو مگه روزهای اول آشنایی تون رو یادت نمیاد؟ یادت نمیاد چطور با حرص ازش صحبت می کردی؟ باهم خوب شدین و به اینجا رسیدین ... در ضمن ...

خندید و آهسته گفت:

-مرد احساسات یک طرفه نیستی تو! می شناسمت دیگه! بهش بگو. این رو هم در نظر بگیر که قبول کنه. به هرحال ...

مکثی کرد و گفت:

-دیگه وقتشه از تنهایی هم دربیای. نیست؟ دو سال دیگه سی سالت می شه ...

رهی بلند شد و زیرلب گفت:

-نمی دونم ... نمی دونم ...

-مامان ... یادته می گفتی ... عشق یعنی حالت خوب باشه، یعنی خودت باشی؟

لعیا برگشت و به رهی نگاه کرد. سرشو تکون داد و گفت:

-آره عزیزم. الانم می گم.

لیوان چایی رو جلوش گذاشت و کنارش نشست. رهی به مبل تکیه زد و زیرلب گفت:

-آخه ... دیگه ... دیگه خسته شدم.

لعیا اخمی کرد و گفت:

-ببینمت ... مگه تو ... ؟ آره؟

رهی خنده ای کرد که بیشتر از روی کلافگی بود. لعیا لبخندی زد. دستش رو زیر چونه ی پسرش گرفت و گفت:


romangram.com | @romangram_com