#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_435
-ماشالا هزارماشالا تو هم که آدم نمی شی ...
-گلسا.
رهی جلوی در ایستاد. برگشت و به آبتین نگاه کرد. آبتین خندید و گفت:
-هان...زدم توی هدف!
رهی نفسی کشید و فقط نگاهش کرد.
-کدوم هدف مرد حسابی ...
-رهی! یه نگاه بکن ببین پشت گوش های من مخملیه ... ؟! آخه پسر من تو رو نشناسم که باید برم سرمو بکوبم به نزدیک ترین دیوار ممکن ...
رهی باز برگشت و روی مبل جلوی آبتین نشست و گفت:
-خب که چی؟ خیلی مسخره ست. نه؟
آبتین خندید و گفت:
-نه پسر ...
-جدی گفتم.
-منم جدی گفتم. باور کن. من حواسم بهت هست ... که وقتی گلسا حواسش نیست چه جوری نگاهش می کنی. انگار قحطی آدم اومده!
لبخندی زد. رهی دستاشو پشت گردنش قفل کرد و گفت:
-چی کار کنم؟
-چمچاره.
رهی غرید:
-آبتین...!
-خب چی و چی کار کنی؟!
-گلسا رو دیگه. اون اصلا ... اصلا فکرشم نمی کنه که من دوستش داشته باشم ...
آبتین ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
-بهونه نیار. به خاطر غرورته.
romangram.com | @romangram_com