#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_430
-بد نیستم ... تو خوبی؟
-آره. می گم آبتین ... من امروز یه ذره دیر میام. خب؟
-باشه. کار دیگه ای نداری؟
-نه. خدافظ.
-فعلا.
یاد اون روزا به خیر که آبتین تا گوشی رو جواب می داد می گفت:«الو واترپلو...باقالی پلو...»
رهی با یادآوری قدیما خنده اش گرفت. آبتین دیگه اون آبتین قدیما نمی شد. عیبی نداشت ... به همین آبتین قانع بود. آبتینی که بتونه لبخند بزنه و بخنده، راضی اش می کرد. راهشو سمت گالری گلسا کج کرد. هنوز آدرسشو یادش بود. یکی-دو بار رسونده بودش اونجا.
شماره ی لعیا رو گرفت تا ازش یه احوالی بگیره ولی جواب نداد. احتمالا خواب بود. چه قدر به لعیا اصرار کرده بود که بیاد باهم زندگی کنن ... ولی همش گفت نه ... می گفت من ترسم از اینه که دوباره با فرهاد یا فرخنده رو به رو بشم ...
رهی زیرلب گفت:
-ای گند زدین توی زندگی ما.
جلوی گالری نگه داشت. پیاده شد و یقه ی پالتوش رو بالا زد و سمت گالری رفت.
کیاناز پشت میز جلوی در نشسته بود. میز جلوی در خیلی بهتر بود ولی هربار که کسی میومد در باز می شد و کلی هوای سرد میومد تو و کیاناز یخ می زد ... !
یهو موجی از هوای سرد اومد ... کیاناز توی دلش گفت:
-یا موسی بن جعفر ... ای کاش قبل از ورود مردم یه ندایی بدن من مثل خرس قطبی نشم!
سرشو بالا گرفت ... توی دلش گفت:به به! تا باشه از این مشتری ها!
یه پسر قدبلند با هیکل مردونه وارد شده بود. چشم ابرو مشکی بود با موهای پرکلاغی. یه پالتوی مشکی خوش دوخت هم تنش بود ... چه قدر این تعریفات آشنا بود ... یکی قبلا همچین توصیفی از یک نفر براش نکرده بود؟
-ببخشید خانوم؟
کیاناز تکونی خورد و سریع گفت:
-بله بله؟!
کسری همیشه بهش می گفت تا یک آدم خوش پوش رو برای بار اول می بینی، نرو توی خلسه دیگه با هزارتا هیپنوتیزم هم نمی شه از خلسه درت آورد!
-گلسا هست؟
romangram.com | @romangram_com