#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_429
یهو نوک بینی گلسا خیس شد ... تندی سرشو بالا کرد ... داشت برف میومد ... ! وسط گریه خندید و از روی نیمکت بلند شد. آبتین هم سرشو بالا گرفت ... یعنی این برف ها از طرف رهاش بود؟! چه قدر زود جواب داد!
سما میون آهنگ، بلند داد زد:
-بچه ها برفه! بالاخره برف اومد!
بچه ها جیغ کشیدن و پراکنده شدن ... دست هاشون رو به دو طرف بدن باز کرده بودن و توی حیاط بزرگ می دویدن و جیغ می کشیدن ... صدای آهنگ هنوز میومد:
-عشق مثل خیس شدن زیر بارون
ترس مثل رد شدن از خیابون
شوق تعطیلی روز برفی
تو کوچه پس کوچه های ایرون...
(شعر از : آمین-بچگی)
رهی هم بلند شد. پشت گلسا ایستاد و زمزمه کرد:
-عشق مثل خیس شدن زیر بارون...
ترس مثل رد شدن از خیابون...
شوق تعطیلی روز برفی...
تو کوچه پس کوچه های تهرون...
امیدوار بود گلسا زمزمه شو شنیده باشه. ولی حسرتی که آخرش توی صداش بود رو نشنیده باشه. گلسا سرشو پایین گرفت و لبخند محوی زد. به دونه ی ریز برفی که روی دستش بود نگاه کرد ... شوق تعطیلی روز برفی ...
رهی با اخم به یادداشت روی شیشه ی ماشینش نگاه کرد. امروز رنگ کاغذش خاکستری بود ... چه عجیب! معمولا گلسا رنگ های شاد و شبرنگ استفاده می کرد ...
-همیشه وقتی کسی می میره بغل قبرش یه بیل بذارین...شاید خواست بهمون بازم سر بزنه!
پاورقی:رهی امروز یه خرچسونه دیگه توی باغچه پیدا کردم! باورت می شه؟!
رهی به پاورقی اش خندید و برگه رو کند و توی داشبورد, کنار بقیه ی کاغذها گذاشت. متن امروزش هم مثل رنگ کاغذش غمگین بود ... یعنی اتفاقی افتاده بود؟!
هندزفری هاشو توی گوشش گذاشت و شماره ی آبتین و گرفت ...
-سلام رهی ...
-سلام. چطوری؟
romangram.com | @romangram_com