#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_431

به به به به ... گلسا رو هم که می شناخت! کیاناز اخم کرد و سعی کرد باجذبه به نظر برسه:

-شما گلسا رو از کجا می شناسین؟

-من ... دوستشم.

خودشو معرفی کرد:

-رهی.

ابروهای کیاناز بالا پریدن ... چه خوش اشتهایی بود این گلسا! پس این رهی بود ... ! برای همین حس می کرد قبلا یک نفر این فرد رو براش توصیف کرده. دستاشو توی هم قفل کرد و گفت:

-بله! رفته بالا چندتا کاشی بیاره تا روشون نقاشی کنه. الان میاد.

به ته گالری اشاره کرد. یه نردبون بود که به یه اتاق طبقه ی بالا راه داشت. دو دقیقه بعد پاهای گلسا ظاهر شدن و صداش زودتر از خودش اومد:

-وای کیاناز ... آدم باید یه لباس ضد گردوخاک بپوشه وقتی می ره اونجا ... لامصب انگار غار اصحاب کهفه ...

همون جور که پیداش شد حرف هم می زد:

-راستی کاشی ماشی هم خبری نیست ... من می خوام برم بهشت زهـ....

تازه رهی رو دید و حرفش نصفه نیمه موند. تندی با حیرت گفت:

-وای! رهی؟!!؟

تندی مانتوی گرد و خاکی اش رو تکون داد. چه شانس زرینی ... ! درست وقتی که گلسا عین زن های درشکه چی شده بود باید رهی پیداش می شد! با این لباس های خاک و خلی و ...

رهی خندید و گفت:

-خونه تکونی می کردی؟!

کیاناز چپ چپ به گلسا نگاه کرد. با خودش گفت:

-یک آش پرملاتی برات بپزم ... تو به من نگفته بودی رهی این قدر خوشتیپه!

و در دل به حرفای خودش خندید. گلسا کوله اش رو از پشت میزش برداشت و گفت:

-کارم داشتی؟ داشتم می رفتم بیرون ... بیا بریم.

و جواب نگاه چپ چپ کیاناز رو داد. گفت:

-من رفتم کیا. مراقب خودت باش.

romangram.com | @romangram_com