#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_425
-رهی؟
رهی برگشت.
-اومـدی آبتین؟! بیا ... منتظرت بودیم.
آبتین با تعجب گفت:
-بودین؟! مگه چندنفرین؟
رهی خندید و گفت:
-یه لشکر!
مکثی کرد و گفت:
-باید بریم توی حیاط. ته اینجا یه حیاط بزرگ داره ... بیا آبتین.
-منو برای چی اینجا ...
-الان می فهمی دیگه!
آبتین دنبال رهی رفت. ساختمون بیمارستان رو دور زدن و رسیدن به حیاط پشت ساختمون ...
و دقیقه ای بعد، آبتین بود که نمی دونست چطور تعجب و حیرت خودش رو پنهون کنه ...
یه حیاط بزرگ ... پر از بچه های قد و نیم قد ... که همشون حداکثر ده سال داشتن. از این طرف به اون طرف می دویدن و توی دست همشون یا بادکنک بود یا بادبادک. نفهمید یهو گلسا از کجا اومد ...
-سلام آبتین!
دهن نیمه بازش رو بست. درحالی که هنوز اطرافش رو نگاه می کرد، گفت:
-سلام ... گلسا ... اینجا ...
گلسا خندید و گفت:
-می خوام همینو بهت بگم دیگه!
رهی کنار گلسا ایستاد و دستشو دور شونه ی گلسا انداخت. گلسا هیچی نگفت و خودشو عقب نکشید. الان فرصت خوبی برای حضور در کوچه ی علی چپ نبود! بادبادک توی دستش و بالا گرفت و گفت:
-روش برای رها یه آرزو بنویس ... هممون قراره برای تولد رها یه آرزو بکنیم و براش بفرستیم. زود باش ... فقط تو موندی آبتین!
و بادبادک رو طرفش گرفت با یه خودکار. آّتین هجوم بغض رو به گلوش احساس کرد. ولی همزمان لبخند هم زد. یه نگاه به گلسا کرد ... یه نگاه به رهی ... زیرلب گفت:
romangram.com | @romangram_com