#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_426


-این فکر از کجا به سرتون زد...؟! هان؟!

رهی زد سر شونه ی گلسا و گفت:

-کار مغز متفکر بوده.

مشخص بود که آبتین خوشحاله ... خوشحالی توی چشماش فریاد می کرد. نه فقط روی لباش. پدرام با بی صبری گفت:

-پس کی می فرستمیشون پیش رها؟!

آبتین به جای گلسا جواب داد:

-وایسا عمو ... الان.

پدرام با سردرگمی به آبتین نگاه کرد. رهی گفت:

-عمو آبتینه. یکی از دوستامون.

پدرام لبخند مهربونی بهش زد و رفت. آبتین روی بادبادک با خط شکسته اش نوشت:

-آرزو می کنم که ... همیشه بدونی قلبم برات می تپه. تولد قشنگت مبارک ...

گلسا تو چشمای رهی نگاه کرد. رهی زیرلب گفت:

-گریه نکنی ها دختر خوب! باشه؟

گلسا خندید و آهسته گفت:

-دیوونه.

عقب عقب رفت و آبتین جلو رفت. گلسا بلند داد زد:

-بچه هــا ... می خوایم آرزوهامون و برای رها بفرستیم ... آماده این؟

مکثی کرد و بلند گفت:

-یک ... دو ... ســه!

همزمان با بالا رفتن بادبادک ها و بادکنک ها دوربینش رو بالا گرفت و شروع کرد ب عکس گرفتن ... از از قشنگ ترین لحظه ی زندگیش ... از بچه هایی که با ذوق و شوق دستاشون و به دوطرف باز کرده بودن یا داشتن با نخ بادبادک ور می رفتن ...

رهی در گوشش گفت:


romangram.com | @romangram_com