#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_424


-آره ولی فقط بهش بگو بیاد اینجا ... نگو خبر دیگه ای هست. خب؟

-خب.

گلسا دستشو جلو آورد و گفت:

-بزن!

رهی کف دستشو آهسته زد به کف دست گلسا و لبخندی روی لبش نشست.

پدرام بالا و پایین پرید و گفت:

-رهی رهی ... می خوام روی دوشت بشینم! می خوام می خوام!

رهی خندید و خم شد. گفت:

-باشه بیا.

پدرام روی شونه هاش نشست و با ذوق گفت:

-قراره امروز یه آهنگ هم بخونیم ... کلی براش تمرین کردیم!

موهای رهی رو توی مشت های کوچیکش گرفت و خم شد و درگوش رهی گفت:

-ولی به گلسا نگو ... قراره بخونیم خوشحالش کنیم ... آخه امروز کلی خسته شد!

رهی ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-باشه ... من هیچی نمی گم.

-قول مردونه؟

-قول مردونه ی مردونه.

آبتین ماشینشو کنار در سازمان محک پارک کرد. اخم کوچیکی کرد. زیرلب گفت:

-رهی اینجا با من چی کار داره؟!

شنیده بود که رها و رهی زیاد اینجا می رن ... رها خیلی ازش تعریف می کرد ... همیشه به آبتین می گفت که باهم برن. آبتین سرشو تکون داد تا افکار رها از سرش برن بیرون. خبر نداشت تنها دلیل رفتن اش، رهاست!

رفت تو که دم در رهی رو دید. صداش زد:


romangram.com | @romangram_com