#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_420


رهی یه بار دیگه یادداشت روی برگه ی نارنجی شبرنگی رو که به شیشه ی ماشینش چسبیده بود خوند:

-به آسمون نگاه کن...کلی حرف داره!

پاورقی 1:امروز تولد خواهرته. یادت که نرفته؟!

پاورقی 2:پیش بچه ها منتظرتم. دیر نکنی رهی!

پیش بچه ها. یعنی پیش بچه های محک منظورش بود دیگه؟ رهی نشست توی ماشین و به خودش گفت:

-خب الان این دوتا چه ربطی دارن؟! تولد رها و بچه ها ... ؟

شونه هاشو بالا انداخت و ماشینشو روشن کرد. درهرصورت باید اول یه سری به شرکت می زد. ماشین رو توی پارکینگ شرکت گذاشت و رفت بالا.

توی راهرو ساسان رو دید.

-رهی ...

توی دلش آرزو کرد که ساسان این بار خوش خبر باشه. نه اینکه دوباره خبر از یه بدهی تپل بده!

-چیه؟

-می گم این آبتین یه نمور بگی نگی سرحاله ... چه خبره؟! این چرا یهو خوب شد؟

رهی لبخندی زد و بدون جواب رفت. در اتاق آبتین و زد. رفت تو و گفت:

-سلـــام حاج آقـا!

آبتین سرشو بلند کرد. توجه رهی به سمت لباسش رفت ... سیاه نبود. تیره بود ولی سیاه نبود. آبتین گفت:

-سلام به خودت حاجی.

لبخند کمرنگی زد و گفت:

-امروز تولد رهاست!

رهی زیرلب تایید کرد:

-آره. تولد سی سالگیش.

آبتین مکثی کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com