#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_421
-یه چیزی رو فهمیدم.
-چی رو؟
-حق با گلساست. رها نرفته. رها پیش ماست.
رهی خندید. واقعا که تفکرات گلسا می تونست همه رو عوض کنه...همه رو!
×××
گلسا مقوای قرمز رو شکل ستاره برید و روی بادبادک سمیرا چسبوند. چشمکی بهش زد و گفت:
-بفرمیو...بادبادک شما هم حل شد خانومی!
-گلسا گلسا ... من یکی دیگه هم می خوام!
-بذار ببینم ... همه بچه ها امروز اومدن ... اگه وقت شد یکی دیگه برات درست می کنم خاله.
سمیرا پکر بادبادکش رو دستش گرفت و رفت. صدای یکی از بچه ها از پشت سرش اومد:
-گلـسا جـــــــــون...!
تنها کسی که جون گفتنش رو این قدر می کشید نعیما بود. پنج سالش بود و تازه چندماهی بود که سرطان گرفته بود. گلسا لبخندی بهش زد و گفت:
-جونم؟
-من بادبادکم درست شد ... فقط مونده روش آرزومو بنویسم ... بلد نیستم بنویسم. تو برام می نویسی؟
گلسا یه ماژیک سرکلفت برداشت و درشو باز کرد. گفت:
-ای به چـــشم ... بگو ببینم چه آرزویی برای رها داری...
-دوست دارم هرجایی که هستی پر از آبنبات خرسی و شکلات کیندر باشه. تولدت مبارک!
گلسا خندید و نوشت. آرزوهای بچه ها دیدنی بود ... ! کلی با این آرزوهاشون رها رو می تونستن بخندونن. کم کم بچه هایی که بلد نبودن بنویسن دور و بر گلسا جمع شدن ...
-گلسا ... براش بنویس ... آرزو می کنم مثل فرشته ها بالای سرت یه حلقه ی نورانی داشته باشی. تولدت مبارک.
-آرزو می کنم از ارتفاع نترسی و توی آسمون ها بهت خوش بگذره رها جونم ... تولدت مبارک.
-آرزو می کنم گوشواره های خوشگل بندازی و گوشت هفت تا سوراخ داشته باشه. مثل اون دختره توی کارتون فرشته های مهربون. تولدت مبارک رها!
بالاخره گلسا تونسته بود حرفشو به کرسی بشونه. می خواست برای رها تولد بگیره. پدرام دست گلسا رو گرفت و محکم کشید و درحالی که جفت پا بالا و پایین می برید، بلند گفت:
romangram.com | @romangram_com