#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_419
-بهت گفتم بذار منم بیام! نذاشتی ... یه نگاه به خودت بکن! وقتی از بهشت زهرا برمی گردی قیافه ات دیدن داره ... آخه این چه وضعیه رهی؟!
رهی لبخند کوچیکی زد. دوست داشت گلسا تا صبح همین طور براش حرف بزنه. همین طور نگران حالش باشه ... نگران خستگی اش ...
-نکنه الان تازه رسیدی؟
رهی چیزی نگفت. گلسا بلند اعتراض کرد:
-این وقت شب؟! رهی اصلا هوای خودت و نداری ...
رهی اسمش رو زمزمه کرد:
-گلسا ...
گلسا ساکت شد. با شک گفت:
-بله؟
-یه لبخند بزن.
گلسا با چشم های متعجب نگاهش کرد. این چش شده بود؟
-رهی!! حالت خوبه؟
خوب نبود. خوب نبود و فقط لبخند گلسا می تونست حالش و خوب کنه.
-گفتم یه لبخند بهم بزن ...
-برای چی؟
رهی آروم گفت:
-لبخند نمی زنی؟ خسته ام به خدا.
گلسا لبخند زد ... بعد به این دیوونگی رهی خندید ... برای چی لبخندشو می خواست آخه؟!
رهی سرش رو تکون داد ... لبخند خودش پررنگ تر شد و آهسته، طوری که فقط خودش می شنید، گفت:
-جانا ... تو فقط بخند ...
گلسا سرش و کج کرد وگفت:
-چی می گی؟ باور کن این زیاده روی توی کاره ها ... روی مغزت تاثیر گذاشته. فردا دیرتر برو شرکت. شب به خیر.
romangram.com | @romangram_com