#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_418


-آبتین حالش خیلی بهتر شده. چندوقتی هست که میاد شرکت. راستی...توی شرکت هم همه چی عالی شده. کلی سود کردیم...فروشگاه ها کلی فروش داشتن...همین آبتین و خیلی خوشحال کرد و داره به زندگی برمی گرده. انگار به نبودنت داره عادت می کنه. مثل ما.

لبخندی زد.

-راستی...هفته ی دیگه تولدته. خودت یادت بود؟! سی ام دی...سی سالت تموم می شه. همیشه می گفتی دوست دارم سی ساله شدنم رو توی سی ام دی یه جشن بزرگ بگیرم...حیف که نشد...

-فقط یه چیزی به این رفیقت بگو ... من بدجور می خوامش. اصلا ... یه جوری عاشقش شدم که تا حالا نسبت به هیچکی همچین احساسی نداشتم. شب و روز فقط به اون فکر می کنم ... گلسا چی می خواد ... چی کار می کنه ... کی رو دوست داره ... اصلا به من فکر می کنه؟ این شده ذکر شب و روزم.

×××

گلسا توی تلفن هنوز داشت اصرار می کرد:

-تو رو خدا ... آخه تولد یکیه ... می خوام خوشحالش کنم ...

-ای بابا خانوم...آخه...

-خواهش می کنم! رئیس محک منو می شناسه ... بهش بگین خانوم معین .. .اگه نشناخت بگین گلسا ... دیگه صددرصد می شناسه و اجازه می ده ...

-خیله خب ... بهتون خبر می دم.

گلسا با هیجان گفت:

-مرسی مرسی مرسی!

گوشی رو قطع کرد و با ذوق وسط هال چرخی زد. برای تولد رها می خواست یه کار بزرگ بکنه ... یه کاری که رها رو خوشحال کنه ... سرشو رو به آسمون که از پنجره معلوم بود گرفت و گفت:

-آن چنان کادویی برات بفرستم توی آسمونا که حال کنی رها ... !

مشغول چرخ زدن وسط هال خونه اش بود، که یهو با صدای زنگ در واحد ایستاد. سرش گیج می رفت. کی بود این وقت شب؟!

به در تکیه داد و از توی چشمی نگاه کرد. رهی بود.

گلوش رو صاف کرد و چندلحظه صبر کرد تا سرگیجه اش متوقف شه. درو آهسته باز کرد. با تردید گفت:

-سلام رهی!

رهی با ملایمت زیرلب گفت:

-سلام ...

چه قدر خسته و داغون به نظر می رسید. گلسا اخمی کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com