#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_417

دوباره انگشتش سمت سنگ قبر اشاره رفت:

-این بود که دسته گل منو بفرسته اونجا؟!

رهی بازوشو فشار داد ...

-مامان بسه! برو سوار ماشین شو ...

لعیا باز رو به فرهاد بلند گفت:

-تو می فهمی چهارده سال یعنی چی؟!؟

فرهاد توی سرش زد ... بلند گفت:

-چهارده سال یعنی این! یعنی موهایی که یک دست دارن سفید می شن! یعنی دیگه حتی بچه هات توی روت نگاه هم نکنن! یعنی بار آخری که دخترت رو ببینی با تاسف و افسوس نگاهت کنه! یعنی توی مراسم خواستگاری دخترت لال باشی و پسرت حرف بزنه! یعنی ...

صداش رو پایین آورد ... زمزمه کرد:

-یعنی با ندونم کاری هامون گند خورده توی زندگی چهارنفر ... که یکی شون هم دووم نیاورد ...

با جمله ی آخر، لعیا سرش رو پایین گرفت ... قطره اشک درشتی روی گونه ی رنگ پریده اش چکید ... رهی سمت ماشین فرستادش:

-برو توی ماشینم بشین مامان. زود!

این بار لعیا به حرفش گوش داد و رفت.

فرهاد رو به رهی گفت:

-رهی ببین ...

رهی با تحکم گفت:

-نمی خوام هیچ حرفی در این باره با من بزنین!

تکرار کرد:

-نمی خوام!

سمت سنگ قبر رفت ... روی پا کنار سنگ نشست و انگشت هاش رو روی خاک کشید ...

-سلام رها بزرگه...

بچگی هاشون که رها همش بزرگی اش رو به رخ رهی می کشید اینو می گفتن...رها بزرگه. توی دل شروع به حرف زدن کرد ... حرف زدن با عزیزش ... بی توجه به نگاه های خیره ی فرهاد که بالای سرش ایستاده بود.

romangram.com | @romangram_com