#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_416
فرهاد نفس عمیقی کشید. چندبار کف دستش رو به مشتش کوبید ...
-اون اینجا چی کار می کنه؟!؟
رهی جواب داد:
-رها دختر اونم بوده، بابا.
-منظورم اینه که بعد از این همه سال ... اینجا ...
صداش رو بالا برد:
-چی می خــواد؟!؟
لعیا برگشت. زیر چشم هاش پف کرده بود و سفیدی چشم ها به رنگ قرمز درآمده بود. با کف دست گونه های خیسش رو پاک کرد ...
بلند شد. چند قدم اول رو تلو تلو خورد. رنگ صورتش پریده بود. رهی سمت مادرش رفت. دستش رو دور بدنش حلقه کرد.
-مامان ... خوبی؟
لعیا جلوی فرهاد ایستاد. بعد از این همه سال. چروک هایی رو که مهمون صورت همسرش شده بودن می دید. موهای خاکستری اش رو. و این چهره ی بی احساس رو ...
دستش رو سمت سنگ قبر دراز کرد و بلند گفت:
-جواب می خوام! اومدم که جواب بخوام! برای اون دختری که زیر یه خروار خاک دفن اش کردی!
فرهاد نگاهش رو از لعیا گرفت ... نفس که می کشید پره های بینی اش می لرزید، انگار خیلی برای تسلط به خودش سختی می کشید ...
-لعیــا!! یه طوری حرف نزن که انگار ...
لعیا میون حرفش پرید:
-نه همه چی تقصیر تو نبوده ولی بی تقصیر هم نبودی!
-دخترت رو چهارده سال ول کردی و بعد اومدی جواب می خوای؟؟
-این دختر، پدر نداشته بعد از این همه سال؟ مادربزرگ نداشته که اون همه از مادری کردن من ایراد می گرفت؟!
با بغض داد زد:
-این بود مادری کردن خودش؟!؟
romangram.com | @romangram_com