#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_412
-حس خوب یعنی بتونی عزیزت رو خوشحال کنی ... یعنی بتونی لبخند روی لبش بیاری. اونم بدون کمک هیچ کس ... خودت تنهایی! اون لبخند قشنگ ترین لبخندش برای توئه. حس خوب اینه.
با سوال لعیا یه لحظه خشکش زد:
-رهی...رها کجاست؟! اون چرا با شما نیست...
گلسا سرشو بالا کرد و به رهی نگاه کرد. چشمای رهی برق می زد ... نه برق خوشحالی. برق اشک. گلسا بینی اش رو بالا کشید و کف دستش رو به مژه های خیسش فشار داد ...
دید که رهی چطوری بغضشو قورت داد. به هر سختی ای که بود خودشم این کارو کرد. ترجیح داد رهی چیزی نگه. تا اینجاشو خودش رو به راه کرده بود ... بقیه اش هم به عهده ی خودش بود ... اینکه چطور به این مادر بگه، دخترش رفته. رفته و دیگه هیچ وقت نمیاد.
دستش رو از روی چشمش برداشت و چندبار پلک زد. زیرلب گفت:
-ای بابا ... چه قدر اینجا گرد و خاک داره ... انگار نه انگار تمیزش کردیم ...
لبخند مصنوعی ای زد و سعی کرد غم نامحسوس توی صداش رو پنهون کنه. گفت:
-حالا رها رو بی خیال لعیا خانوم. به اونم می رسیم.
سعی کرد موضوع رو منحرف کنه تا شادی لعیا از بین نره:
-فعلا این رهیِ عتیقه رو بچسبین در نره !
و با لحن و نگاهی معنا دار به رهی گفت:
-رهی جان...!
پدرام کنار گلسا نشست و گفت:
-گلسایی...رهی چرا باهات نیست؟
-رهی کار داره. یه چندروزیه که...کار داره دیگه! یکی رو دیده که خیلی وقت پیش گمش کرده بود ... بعد الان درگیرشه ...
سما ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
-عشق قدیمی اش بوده؟
گلسا خندید و گفت:
-نه وروجک فضول.
همه بچه ها دم گرفتن:
romangram.com | @romangram_com