#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_411
-آخ ... آخ دخترم که اگه هزاران بار هم ازت تشکر کنم کافی نیست ... جرئت اش رو نداشتم ... هیچ وقت جرئت اش رو نداشتم!
گلسا باز خندید. انگار دست خودش نبود. ولی این بار از بالای شونه ی لعیا به روی رهی. رهی هم فقط پایین چشماش خیس شده بودن. هنوزم قانون مسخره شو داشت. مرد نباید گریه کنه! مثل این که فقط برای همون یه شب شکسته بودش! لعیا روی سر گلسا رو بوسید و گفت:
-مرسی گلسا...مرسی.
گلسا بلند شد و دستی به صورتش کشید. بند کوله اش رو جا به جا کرد و گفت:
-خب ... من دیگه برم ... بهتره تنها باشین ... نیاز به یه خلوت مادری فرزندی دارین ... خیلی وقت بوده که ...
رهی با یه حرکت جلو رفت و دست گلسا رو گرفت ... اخم ظریفی کرد و گفت:
-کجا بری؟! گلسا چی داری می گی ... ؟؟
بی پروا دستش رو زیر گونه ی گلسا گذاشت. گلسا سرش رو پایین گرفت ...
-تو اصلی ترین مهره ی این داستانی گلسا ... اگه من اینجائم فقط به خاطر توئه!
خندید و گفت:
-من...من کاری نکردم...
رهی معترضانه زیرلب گفت:
-چی چیو کاری نکردم؟! واقعا نمی فهمیدی که الان فقط به خاطر توئه که من این قدر خوشحالم؟؟
گلسا سرشو پایین تر گرفت تا لبخندشو پنهون کنه و لبشو گاز گرفت ... دلش می خواست بال دربیاره... انگار خوشحال کردن رهی براش بزرگترین کار دنیا بود. دستشو از دست رهی بیرون کشید و چشمکی به لعیا زد. گفت:
-اینکه رهی چه نسبتی با من داره بماند...
به رهی هم نگاهی کرد و گفت:
-این که لعیا خانوم هم با من چه نسبتی داره بازم بماند...
مکثی کرد و گفت:
-الان کارای مهم تری دارین...نــه؟؟
و تابلوی پشت کتاب فروشی رو برعکس کرد:تعطیل است.
-چهارده سال مدت زمان زیادیه. الان وقتشه که جبرانش کنین.
روی صندلی نشست و دفترچه ی قرمزش رو از کوله اش درآورد. با خودکارش با خط قشنگ نوشت:
romangram.com | @romangram_com