#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_413

-نکنه اونم مثل رها نیاد ... دروغ نگو ...

گلسا با عجله گفت:

-باور کنین میاد! من دروغ نمی گم...!

بلند شد و به ساعت های روی مچش نگاه کرد. توی ونیز احتمالا نصفه شب بود. ولی الان ظهر بود و باید به کاراش می رسید. گلسا توی تهران بود. نه ونیز!

خداحافظی کرد و رفت بیرون. شاید یه هفته می شد که لعیا و رهی رو کنار هم می دید. ولی بالاخره...کنار هر خوشی ای یه غمی هم هست. تمام مشکل خودش و رهی این بود که چطور باید خبر مرگ رها رو به لعیا بدن ...

نیم ساعت بعد، جلوی کتاب فروشی بود. با اخم به تابلوی قرمز رنگ «تعطیل است» نگاه کرد. لعیا خانوم همیشه این ساعت، توی کتاب فروشی بود. کجا ممکن بود رفته باشه؟! دست برد توی جیبش و موبایلش رو درآورد.

شماره ی رهی رو گرفت و گوشی رو گوشش گذاشت.

چند دقیقه ای به بوق خوردن ها گوش داد و بعد ...

-الو گلسا ...

-سلام رهی.

-سلام.

بدون حاشیه سوالش رو پرسید:

-تو می دونی لعیا خانوم کجاست؟

رهی مکثی کرد ... گلسا با نگرانی گفت:

-بگو دیگه!

-آوردمش اینجا ...

-اینجا کجاست؟!

-بهشت زهرا.

گلسا چند بار پلک زد ... آهسته کف دستش رو روی پیشونی اش کوبید و روی سکوی جلوی کتاب فروشی نشست.

-رهی چی کار کردی ... رهی!

-از رها می پرسید گلسا!

-من و تو قرار بود باهم یه جوری این خبر رو بهش بدیم!

romangram.com | @romangram_com