#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_405

آبتین ضعیف شده بود. مثل یه کودکی شده بود که شب کابوس می بینه ... از خواب می پره و جیغ می کشه. بهش یه لیوان آب می رسونن و بعد توی یک آغوش گرم خوابش می بره و همه چی از یادش می ره ...

ولی نیاز آبتین یه چیزی فراتر از یک لیوان آب بود ...

یه چیزی بیشتر از یه آغوش مادرانه یا پدرانه ...

رهی ولش کرد ولی باز شونه هاش رو فشار داد ... گفت:

-می دونی ... گلسا یه حرف خیلی خوبی می زنه...می گه رها دیگه فرشته ست. ما هم فرشته ها رو نمی تونیم ببینیم. در حدی نیستیم که ببینیمشون...رها فرشته ست،آبتین.

آبتین لبخندی زد. انگار یه لحظه حتی چشمای قرمزش هم لبخند زدن...زیرلب گفت:

-واقعا؟! واقعا هم این طوریه...

-می دونستی دیروز چهلمش بود؟

آبتین تندی سرشو بالا گرفت و تکرار کرد:

-دیروز؟! چهلم؟

آبتین با تعجب گفت:

-همش چهل روز؟! همش چهل روز گذشته؟؟ رهی دروغ می گی...

دل رهی برای آبتین سوخت...خیلی هم سوخت...این آبتین نبود. آبتین گفت:

-برای من چهل سال گذشته! واقعا جدی جدی همش چهل روز؟

رهی دستی به گونه اش کشید و گفت:

-به هرحال...نیومدم اینجا که روی زخم هامون نمک بپاشم...اومدم که بگم باید برگردی. بسه دیگه. تا کی قراره این طوری بمونی؟

آبتین زیرلب غرید:

-منو سرزنش نکن!

مکثی کرد و باز گفت:

-منو سرزنش نکن! تو گلسا رو داری که به کمکش روی پات وایسی! اون دختر خودش یه موجود عجیبه که می تونه به زندگی برت گردونه...! برای منم رها این طوری بود! ولی رفته...! می فهمی؟! هیچ رهایی نیست که منو برای نبودن رها آروم کنه رهی...نیست! می فهمی؟!

رهی فقط تونست چندبار سرشو تندتند تکون بده...فقط اگه یه ذره بیشتر می موند طاقت نمیاورد...زیرلب گفت:

-باشه آبتین...باشه داداش...باشه...

romangram.com | @romangram_com