#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_404
روانی شدی رفت آبتین... روانی شدی مرد ...
درو آهسته باز کرد. با شونه های افتاده بلند گفت:
-رهـی!
چشمای رهی ذره ذره درشت شد...با ناباوری گفت:
-آبتیــن؟! آدم حسابی این چه قیافه ایه...؟!؟؟
آبتین پوزخندی زد و کنار کشید. گفت:
-بیا تو داداش...
رهی رفت تو و خودش درو بست. با دیدن ظرف ته سیگاری شونه هاش منقبض شدن. خیلی جدی به آبتین نگاه کرد. به قیافه ی زارش که لاغر شده بود و ژولیده ...
-آبتین این چه وضعیه؟
آبتین با اطمینان گفت:
-وضع خوبی نیست.
-تو آبتین نیستی...
-نه. نیستم. تو هم فهمیدی؟
رهی چند دقیقه در خاموشی نگاهش کرد. همیشه آبتین هم قدش بود. چی شده بود که خمیده شده بود؟ چی شده بود که انگار ... انگار از رهی کوتاه تر به نظر می رسید؟ رهی دوتا بازوهاش رو گرفت ...
-آبتین ... آبتین به من نگاه کن!
-ول کن رهی! ولم کن!
حالا می فهمید که چه قدر حق با مادرش بوده. توی تمام این سال ها. آدم وقتی خود واقعیش هست، که در کنار کسی که عاشقشه، باشه. و آبتین خودش رو از دست داده بود ... آبتین، آبتین نبود!
رهی با یه حالت خشن و مردونه محکم آبتین و بغل گرفت...دستاشو دور شونه هاش گرفت و با صدایی که می لرزید گفت:
-آبتین این چه کاریه...رها نرفته...رها پیش ماست...
آبتین نفس عمیقی کشید. واقعا چه قدر نیاز داشت که یکی بغلش کنه. بهترین دوستش بغلش کنه. گفت:
-اینجاست؟! پیش ماست؟؟؟ پس من چرا نمی بینمش رهی ... چرا نمی تونم ببینمش ... ؟
romangram.com | @romangram_com