#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_401
رهی رفت و گلسا متوجه هم نشد ...
-بذار بیرون بیارم این عکس لامصب و ...آهان دراومد!
خنده ی پیروزمندانه ای سر داد و عکسو برگردوند. زیرلب گفت:
-این باید مادرش باشه ... !!
عکس یه زن جوون بود با یه پسربچه ی شیش هفت ساله که مشخص بود رهیه...ولی اون زن...قیافش خیلی آشنا بود برای گلسا...اخم کوچیکی کرد و زیرلب گفت:
-این...این...
اخمش شدیدتر شد. عکس رو برگردوند. پشتش با دست خط قشنگ و کشیده ای نوشته شده بود:
-رهی و مامان. جشن تولد هفت سالگی.
و یه امضای بزرگ با تاریخ بیست و هشت مرداد.
سرش رو بالا آورد. با دهان نیمه باز و عکسی که بین انگشت هاش، شل شده بود به رو به روش زل زد ... صدای حرف زدن رهی با تلفن میامد ... انگار داشت با یکی از کارمندهای شرکت صحبت می کرد ...
گلسا آب دهنش رو قورت داد. از جا پرید ... در ایوون رو با دستپاچگی باز کرد و دوید داخل ...
سریع دفترچه ی قرمزش رو از توی کوله اش آورد بیرون. صفحه ی اولش رو باز کرد. روی صفحه ی اول با دست خط کشیده و تمیز لعیا نوشته شده بود:
-عشق یعنی حالت خوب باشه...تقدیم به گلسای عزیزم.
بیست و هفت آذر...
و یه امضای بزرگ با تاریخ بیست و هفت آذر...
×××
تصویر گلسا توی در شیشه ی کتاب فروشی منعکس می شد. ساعت هفت و سی دقیقه ی صبح بود و همه ی مغازه ها، از جمله کتاب فروشی لعیا، بسته بودن.
گلسا دستی به شالش کشید.
یه شلوار قهوه ای روشن با مانتوی مشکی و کاپشن همرنگ شلوارش پوشیده بود. با شال قهوه ای و مشکی. با اینکه دیروز چهلم رها بود ولی هنوز لباس مشکی هاشو درنیاورده بود. فقط یه رنگ قهوه ای بهش اضافه کرده بود.
آرایشش هم ملایم بود. چتری هاش دیگه بلند شده بودن رو زده بود پشت گوشش و موهای مشکی اش فرق کج باز بود. این پا و اون پا کرد و زیرلبی گفت:
-لعیا...لعیا...بجنب بیا...زود باش.
با دیدن لعیا که از ته پیاده رو سلانه سلانه داشت میومد لبخندی زد و تندتند براش دست تکون داد. لعیا خودشو بهش رسوند. نفس نفس زنان گفت:
romangram.com | @romangram_com