#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_402
-گلسا...؟این وقت صبح چه خبر شده؟! توی کتاب فروشی من کله پاچه می دن ساعت هفت صبح اومدی؟!
گلسا مضطربانه خندید و گفت:
-نه لعیا خانوم...باهاتون یه کار فوق العاده ضروری دارم!
هرلحظه اطمینان اش بیشتر می شد و حس می کرد تپش قلبش تندتر می شه. لعیا شونه هاشو بالا انداخت و کلیدشو درآورد. گلسا نچی کرد و گفت:
-زود باش دیگه لعیا خانوم...
-اِ هولم نکن دختر! نمی تونم درو باز کنما!
بالاخره در کتاب فروشی رو باز کرد و رفتن تو. لعیا کاپشن اش رو درآورد و اسپلیت ها رو روشن کرد. به گلسا گفت:
-بشین عزیزم...کاپشنت رو دربیار...برات چایی بیارم؟
-نه...صبحونه خوردم.
روی صندلی نشست و دستاشو روی زانوهاش قفل کرد. چه جوری باید بهش می گفت؟! لعیا جلوش نشست و گفت:
-خب...می تونم بدونم چی شده؟!
-لعیا خانوم...یه خواهشی دارم.
لحن مضطرب گلسا، باعث می شد دلشوره بگیره. اخمی کرد و مردد گفت:
-گوش می دم.
گلسا من و من کرد ... باید می گفت ... هر جوری که شده بود. نفس عمیقی کشید و سریع گفت:
-می دونم ممکنه فضولی بی جایی به نظر برسه. ولی واقعا لازمه ... واقعا ...
-گلسا می گی یا نه؟!
-برام بگین کی و چرا خانواده تون رو ترک کردین.
رهی چندتا پوشه توی دست ساسان گذاشت و گفت:
-بیا اینا رو بگیر برو ... خسته هم نباشی ...
ساسان قبل از رفتن، صداش زد:
romangram.com | @romangram_com