#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_389

-راست.

-حالا هرچی...چرا نمی ری شام بخوری خب؟

گلسا چپ چپ نگاهش کرد. دستشو به کمرش زد و گفت:

-خب برای اینکه لابد یه دلایلی دارم دیگه...

رهی با جدیت پرسید:

-چه دلایلی؟ اون قدر مهمه که گشنگی بکشی؟

گلسا لبخندی زد و گفت:

-نه بابا ... چه قدر قضیه رو جدی گرفتی ...

مکثی کرد و گفت:

-نه شام دارم. نه حوصله برای آشپزی. گذشت اون دوران که با عشق و کلی امید برای لیلی غذا درست می کردم بابا...گذشت. تو هم که چندوقته غذای درست و حسابی نمی خوری ... نگاه کن صورتت چه قدر شده رهی ... دیگه حوصله اش رو ندارم. حوصله هیچی رو ندارم.

قلمو و پالت رو روی زمین انداخت و بی حرف زانوهاش رو توی بغلش گرفت.

رهی چندبار پلک زد...این می تونست براش فرصت خوبی باشه. گفت:

-خیله خب...بلند شو.

-بلند شم؟! چرا؟

-پاشو دیگه...پاشو بریم شام بخوریم.

گلسا یکی از ابروهاشو بالا انداخت. رهی گفت:

-پاشو ببرمت بیرون.

گلسا سریع پاشد و درحالی که می خندید گفت:

-بــَه...ببین الان تعارف کردی نکردی برای من مهم نیست من حرفتو جدی می گیرم و میام! چون دیگه سلول های هنری ام جواب نمی دن!

رهی درحالی که توی اتاقش می رفت گفت:

-یعنی خوشم میاد تعارف هم نمی کنیا...

گلسا بی صدا خندید و رفت توی خونه اش ...

romangram.com | @romangram_com