#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_390


گلسا در کمدش و چهارطاق باز کرد و لباساشو زیر و رو کرد...زیرلب به خودش گفت:

-گلسا داری می ری شام بخوری...فقط همین...دل اون بنده خدا هم برات سوخته...چیز دیگه ای نیست.

-ولی اون تو رو دعوت کرده! هر قدرم که شوخی بین اش کرده باشه...! رهی ازت خواسته که باهاش شام بخوری!

-خوبه ما شیش ماه باهم توی یه خونه شام خوردیما حالا...

-این فرق داره...

یکی از مانتوهای سیاهشو کشید بیرون. به هرحال در حال حاضر رنگ دیگه ای نمی تونست بپوشه. سایه ی پشت چشمشو با انگشت کم رنگ تر کرد. دوست نداشت وقتی عزادار دوستشه خیلی خودشو آرایش کنه.

رفت پایین. نشست توی ماشین رهی و تندی کمربندشو بست...رهی دنده عقب گرفت و ماشینو برد بیرون...

×××

صدای رستاک توی رستوران کوچیک و نقلی می پیچید ... نوای ملایم و دوست داشتنی گیتار ... و این محیط تاریک و آروم و دوست داشتنی، جایی بود که گلسا رو شیفته ی خودش کرده بود. رهی این جور جاها رو از کجا پیدا می کرد؟!

-عشق یه شهره که ازت دور نیست

هرچه قدرم جاده بخواد کش بیاد

عشق یه دختر با موهای سیاه ست!

وقتی نشستی تا با ساکش بیاد!

رهی سرش رو بالا گرفت و به گلسا نگاه کرد ... سرش پایین بود و پرده ای از موهای سیاه رنگش جلوی صورتش رو گرفته بود ... لبخند کوچیکی زد. بدون شک سنگینیِ این نگاه رو حس می کرد.

-عشق همینه که نگاهت کنه!

عشق کنی ... لرز کنی ... تب کنی!

تا اس ام اس می زنه دارم میام

پاشی یه تهران و مرتب کنی!

عشق یه آهنگه ... پر از خاطره ست!

اشکه و لبخند ... ولی عالیه!

عشق یه حالی مثل دلواپسی


romangram.com | @romangram_com