#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_388


-منو یاد اون می اندازی ...

رهی صندلی شو که روی ایوون بود کنار کشید و روش نشست. آرنج هاشو به نرده ها تکیه داد. بی اختیار به ایوون گلسا نگاه کرد. خبری نبود. لب هاش رو به هم فشار داد و سرش رو انداخت پایین ...

گلسا توی خونه اش نشسته بود. یه قلم موی سرکلفت توی دستش بود. توی رنگ سیاه زدش و روی بوم کشید...می خواست آسمون شب رو بکشه. کشیدنش خیلی سخت بود. خصوصا کشیدن ستاره ها...جوری که طبیعی به نظر برسن...

بلند شد و پتوی گرم و چهارخونه ی سفید نارنجی اش رو دور بدنش پیچید. بوم رو با سه پایه بلند کرد و در ایوون رو باز کرد. شاید اگه از نزدیک به شب نگاه می کرد راحت تر می تونست به تصویر بکشدش.

رهی سرشو برگردوند. چه قدر خدا زود صداشو شنید! باورش نمی شد واقعا گلسا رو با اون سه پایه ی توی دستش می دید. گلسا سه پایه رو روی زمین گذاشت و هوفی کرد. سرشو چرخوند و گفت:

-به به. اینجا رو! رهی جان! چطوری؟

رهی لبخندی زد و گفت:

-خوبم...می خوای نقاشی بکشی؟

گلسا به بوم نگاه کرد و گفت:

-به نظر تو با بوم شیپور می زنن...؟

-چی رو می خوای بکشی؟

گلسا درحالی که ابزار نقاشی اش رو یکی یکی پایین سه پایه، می چید، با ریتم گفت:

-چشمای رنگ شبِ تـو رو...!

رهی خندید. با این حرف گلسا که تحت عنوان شوخی بیان شده بود، ته دل هردوشون یه جوری شد...گلسا آرزو کرد که کاش واقعا می شد و می تونست چشمای رهی رو بکشه...و رهی هم دوست داشت این حرفو شوخی نگیره...باور کنه...

قلم مو شو باز توی پالت زد که یهو یه صدای قـار و قوری از شکمش بلند شد...!! رهی آروم خندید ...

-می بینم که طالبان داره از گشنگی می میره! صدای شکمت بود؟!

گلسا خندید و دستشو روی شکمش گذاشت. گفت:

-نخند...! خب مشخصه که وقتی من بخوام عملیات هنری انجام بدم گشنه ام هم می شه دیگه...من باید از نیم کره ی راست مغزم کار بکشم...

-نیم کره ی چپ.

-راست.

-چپ.


romangram.com | @romangram_com