#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_384


گلسا خم شد و روی سنگ قبر سیاه و نوِ رها رو بوس کرد. چهارزانو کنارش نشست و گل های رز رنگ وارنگی رو که تازه خریده بود رو پرپر کرد. می خواست تازه با مدل هم برای رها تزئینش کنه...نمی خواست برای رها هیچی کم بذاره. رها توی همه ی لحظاتش بود.

درحالی که می خندید زیرلب گفت:

-می بینی تو رو خدا رها...؟

باز خندید و گفت:

-اومدیم قبرت و ماچ کنیم،رژلبمون چسبید به قبرت...حقا که کلا همیشه من و تو باید یه قضیه ی خنده دار داشته باشیم...حتی بعد رفتنت!

و لبخندی زد. چیزی که خوشحالش می کرد این بود که قبر رها زیر یه درخت بزرگ بود. فعلا که آذرماه بود...ولی بهار که می شد درخت سبز سبز می شد و فضا خیلی قشنگ ... و رهای عزیزش لذت می برد ...

گلسا آهی کشید و زیرلب گفت:

-هم رهی داغون شده هم آبتین! ظاهرا فقط من بیشتر از همه خودمو نگه داشتم! البته رهی بازم بهتر از آبتینه...

گل صورتی رو توی مشتش فشار داد و پرپر کرد... گلبرگ هاش رو روی سنگ قبر ریخت ...

-امروز رفتم شرکت. ببینم چه خبره. ساسان رو دیدم...گفت اینجا همه چی بلبشو شده. یکی شون باید حتما باید بیاد...کلا قید همه چی و زدن! خصوصا آبتین.

گل قرمز رو برداشت...

-یه تصمیم گرفتم. تصمیم گرفتم که...به رهی کمک کنم. کمکش کنم که خودشو پیدا کنه.

مکثی کرد و گذاشت باد خنک و نسبتا سرد پاییزی توی صورتش بخوره. بادش سوز داشت. درد داشت. مثل این روزها.



-خیلی سخته که ببینی تکیه گاهت غمگینه و خودشو گم کرده. من رهی رو همه جوره دوست دارم...ولی خوشم نمیاد این جوری ببینمش اصلا...می خوام باجذبه و قوی و...وقتی ببینمش که همش اذیتم می کنه. این جوری دوستش دارم!

لبخندی زد و آخرین گل رو برداشت. نفسی کشید و گفت:

-رها تو هم کمک کن! بذار به نبودت عادت کنه. خواهش می کنم...

×××

رهی به خورشید کم جون صبح نگاه کرد. دیشب ساسان بهش زنگ زده بود. باید می رفت شرکت. نمی تونست از آبتین بخواد که بره...آبتین هم مثل خودش بود. شایدم...بدتر بود. رهی یه مدت باید خودش کارای آبتین و هم می کرد.

توی آینه به ته ریشش نگاه کرد. رها همیشه بهش می گفت ته ریش بذار. حالا خودش به زور یه کاری کرده بود که رهی ته ریش بذاره. رهی در ایوون و باز کرد و به ایوون گلسا نگاه کرد. کسی نبود.

معمولا صبح ها گلسا در ایوون شو باز می کرد. دیدن پرده های حریر بنفش اتاقش که توی باد تکون می خوردن یه حس خوبی به رهی می داد. ولی امروز در بسته بود و خبری از گلسا هم نبود. بغضش رو قورت داد. مطابق معمول.


romangram.com | @romangram_com